H
 Mary Magdalene مريم مجدليه 
عناوين 
آيا مريم مجدليه ايرانى‌تبار است؟
انجيل مريم مجدليه
جايگاه اجتماعى زنان در عهد جديد
سرگذشت مريم مجدليه - افسانه زرين - 1
سرگذشت مريم مجدليه - افسانه زرين - 2
سرگذشت مريم مصرى - افسانه زرين
شخصيت پطرس
گسستن از يهوديت
مريم مجدليه از نگاه گرگورى کبير
مريم مجدليه در انجيل پطرس
مريم مجدليه در انجيل دوازده مقدس - 1
مريم مجدليه در انجيل دوازده مقدس - 2
مريم مجدليه در انجيل فيلپس
مريم مجدليه در انجيل‌هاى چهارگانه
Monday, February 06, 2006-
مريم مجدليه در انجيل پطرس
مريمِ مجدليه، به همراهِ چند زنِ ديگر، بَر سَرِ قبرِ عيسا مسيح مى‌رود:
XII. (50) Now early on the Lord's day Mary Magdalene, a disciple (fem.) of the Lord-which, being afraid because of the Jews, for they were inflamed with anger, had not performed at the sepulchre of the Lord those things which women are accustomed to do unto them that die and are (51) beloved of them-took with her the women her friends and (52) came unto the tomb where he was laid. And they feared lest the Jews should see them, and said: Even if we were not able to weep and lament him on that day whereon he was (53) crucified, yet let us now do so at his tomb. But who will roll away for us the stone also that is set upon the door of the tomb, that we may enter in and sit beside him and perform (54) that which is due? for the stone was great, and we fear lest any man see us. And if we cannot do so, yet let us cast down at the door these things which we bring for a memorial of him, and we will weep and lament until we come unto our house.

XIII. (55) And they went and found the sepulchre open : and they drew near and looked in there, and saw there a young man sitting in the midst of the sepulchre, of a fair countenance and clad in very bright raiment, which said unto them: (56) Wherefore are ye come? whom seek ye? not him that was crucified? He is risen and is departed; but if ye believe it not, look in and see the place where he lay, that he is not here: for he is risen and is departed thither whence he was sent. (57) Then the women were affrighted and fled.
(The Gospel of Peter)

XII. (50) در ابتداى روزِ خداوند، مريمِ مجدليه، مُريدِ سَرورِمان، از يهوديانى، که از خشم، بَرافروخته بودند، هراسان بود، چرا که کارهايى را، که مَرسوم بود، زنان، براى عزيزِ ازدست‌رفته‌ى خود بکنند، بَر قبرِ سَرورِمان نکرد (51) او، به همراهِ چند تن از زنان، که با او دوست بودند، بَر سَرِ قبرِ او رفت (52) و آنان، هراسان بودند، که مبادا، يهوديان، آنان را ببينند، و گفتند: "اکنون که نتوانستيم، در روزى، که او را مصلوب کردند، براى او گريسته، و سوگوارى کنيم، بياييد بَر سَرِ قبرِ او برَويم (53) اما، چه کسى سنگى را، که بَر قبر است، براى ما، خواهد غلطاند، تا بتوانيم وارد شده، و کنارِ او نشسته، و آن چه مى‌خواهيم، بکنيم؟ (54) چرا که سنگ، به راستى، بزرگ است، و ما، هراسان، که مبادا، کسى، ما را ببيند. بياييد، اگر نتوانستيم، سنگ را بغلطانيم، چيزهايى را، که براى بزرگداشتِ او آورده‌ايم، پشتِ در گذاشته، و تا به هنگامِ برگشت به خانه، براى او گريسته، و سوگوارى خواهيم کرد"

XIII. (55) آنان رفتند، و ديدند که قبرِ او، گشوده است. آنان نزديک رفته، نگريستند، و جوانى را ديدند، که در ميانِ قبر نشسته؛ او چهره‌اى نيکو، و لباسى، بسيار درخشان به تن داشت. او به آنان گفت: (56) "در اينجا چه مى‌کنيد؟ به دنبالِ چه هستيد؟ آن را، که مصلوب گشته، مى‌طلبيد؟ او برخاسته، و رفته است. اگر باور نداريد، جايى را، گذاشته شده بود، بنگريد،؛ او در آنجا نيست: چرا که برخاسته، و به جايى، که از آن آمده بود، رفته است" (57) آنگاه زنان، هراسان، گريختند.
پانويس:
1. در عهدِ جديد آمده که:
(1) و بعد از سبت، هنگامِ فجرِ روزِ اولِ هفته، مريمِ مَجدليه، و مريمِ ديگر، به جهتِ ديدنِ قبر آمدند (2) که ناگاه، زلزله‌ى عظيم حادث شد، از آن رو که فرشته‌ى خداوند، از آسمان، نزول کرده، آمد، و سنگ را، از دَرِ قبر، غلطانيده، بَر آن بنشست (3) و صورتِ او، مثلِ بَرق، و لباس‌َش، چون برف، سفيد بود (4) و از ترسِ او، کشيکچيان، به لرزه درآمده، مثلِ مُرده گرديدند (5) اما، فرشته، به زنان متوجه شده، گفت: "شما ترسان مباشيد، مى‌دانم که عيساى مصلوب را مى‌طلبيد (6) در اينجا نيست، زيرا چنان که گفته بود، برخاسته است، بياييد، جايى که خداوند خفته بود، مُلاحظه کنيد (7) و به زودى، رفته، شاگردان را خبر دهيد، که از مُردگان بَرخاسته است، اينک، پيش از شما، به جليل مى‌رود، در آنجا، او را خواهيد ديد، اينک شما را گفتم" (8) پس، از قبر، با ترس و خوشىِ عَظيم، به زودى، رَوانه شده، رفتند، تا شاگردانِ او را، اطلاع دهند (9) و در هنگامى که به جهتِ اخبارِ شاگردانِ او مى‌رفتند، ناگاه، عيسا بديشان بَرخورده، گفت: "سلام بَر شما باد" () پس پيش آمده، به قدم‌هاى او چسبيده، او را پرستش کردند (10) آنگاه، عيسا بديشان گفت: "مَترسيد، رفته، برادران‌َم را بگوييد، که به جليل بروند، که در آنجا مرا خواهند ديد"
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل متا 28)

(1) پس چون سَبت گذشته بود، مريم مجدليه، و مريم مادرِ يعقوب، و سالومه، حنوط خريده، آمدند، تا او را تدهين کنند (2) و صبحِ روزِ يکشنبه را، بسيار زود، وقتِ طلوعِ آفتاب، بَر سَرِ قبر آمدند (3) و با يکديگر مى‌گفتند، کيست، که سنگ را، براى ما، از سَرِ قبر بغلطاند (4) چون نگريستند، ديدند، که سنگ غلطلانيده شده است، زيرا بسيار بزرگ بود (5) و چون به قبر درآمدند، جوانى را، که جامه‌ى سفيد دَربَر داشت، بَر جانبِ راست، نشسته، ديدند، پس مُتحيّر شدند (6) او بديشان گفت: "ترسان مباشيد، عيساى ناصرىِ مَصلوب را مى‌طلبيد، او بَرخاسته است، در اينجا نيست، آن موضِعى را، که او را نهاده بودند، مُلاحظه کنيد (7) ليکن، رفته، شاگردانِ او، و پطرس را اطلاع دهيد، که پيش از شما، به جليل مى‌رود، او را در آنجا خواهيد ديد، چنان که به شما فرموده بود" (8) پس به زودى، بيرون شده، از قبر گريختند، زيرا لرزه و حيرت، ايشان را فرو گرفته بود، و به کسى، هيچ نگفتند، زيرا مى‌ترسيدند (9) و صبحگاهانِ روزِ اولِ هفته چون بَرخاسته بود، نخستين، به مريمِ مجدليه، که از او، هفت ديو بيرون کرده بود، ظاهر شد (10) و او رفته، اصحابِ او را، که گريه و ماتم مى‌کردند، خبر داد (11) و ايشان، چون شنيدند، که زنده گشته، و بدو ظاهر شده بود، باور نکردند (12) و بعد از آن، به صورتِ ديگر، به دو نفر از ايشان، در هنگامى که به دهات مى‌رفتند، هويدا گرديد (13) ايشان، رفته، ديگران را خبر دادند، ليکن ايشان را نيز، تصديق ننمودند (14) و بعد از آن، بدان يازده، هنگامى که به غذا نشسته بودند، ظاهر شد، و ايشان را، به سببِ بى‌ايمانى و سخت‌دلىِ ايشان، توبيخ نمود، زيرا، به آنانى که او را، برخاسته، ديده بودند، تصديق ننمودند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل مرقس 16)

(1) پس در روزِ اوّلِ هفته، هنگامِ سپيده‌ى صبح، حنوطى را، که درست کرده بودند، با خود بَرداشته، به سَرِ قبر آمدند، و بعضى ديگران، همراهِ ايشان (2) و سنگ را، از سَرِ قبر غلطانيده، ديدند (3) و چون داخل شدند، جسدِ خداوند. عيسا را، نيافتند (4) و واقع شد، هنگامى که ايشان از اين مُتحيّر بودند، که ناگاه، دو مَرد، در لباسِ درخشنده، نزدِ ايشان بايستادند (5) و چون ترسان شده، سَرهاى خود را، به سوى زمين افکنده بودند، به ايشان گفتند: "چرا زنده را، از ميانِ مُردگان، مى‌طلبيد؟ (6) در اينجا نيست، بلکه بَرخاسته است () به ياد آوريد، که چگونه وقتى که در جليل بود، شما را خبر داده (7) گفت، ضرورى‌ست که پسرِ انسان، به دستِ مردمِ گناهکار، تسليم شده، مَصلوب گردد، و روزِ سيّم برخيزد" (8) پس سخنانِ او را به ياد آوردند (9) و از سَرِ قبر بَرگشته، آن يازده، و ديگران را، از همه‌ى اين اُمور، مُطلع ساختند (10) و مريمِ مَجدليه، و يونا، و مريم مادرِ يعقوب، و ديگر رُفقاى ايشان بودند، که رسولان را، از اين چيزها، مُطلع ساختند (11) ليکن، سخنانِ زنان را، هذيان پنداشته، باور نکردند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل لوقا 24)

(1) بامدادان، در اولِ هفته، وقتى که هنوز تاريک بود، مريم مجدليه، به سَرِ قبر آمد، و ديد، که سنگ از قبر بَرداشته شده است (2) پس دَوان‌دَوان نزدِ شمعون پطرُس، و آن شاگردِ ديگر، که عيسا، او را دوست مى‌داشت، آمده، به ايشان گفت: "خداوند را. از قبر بُرده‌اند، و نمى‌دانيم، او را کجا گذارده‌اند" (3) آنگاه پطرُس، و آن شاگردِ ديگر، بيرون شده، به جانبِ قبر رفتند (4) و هر دو باهم، مى‌دويدند، اما آن شاگردِ ديگر، از پطرُس پيش افتاده، اوّل به قبر رسيد (5) و خم شده، کفن را، گذاشته‌شده ديد، ليکن داخل نشد (6) بعد شمعونِ پطرُس نيز، از عقبِ او آمد، و داخلِ قبر گشته، کفن را، گذاشته ديد (7) و دستمالى را، که بَر سَرِ او بود، نه با کفن نهاده، بلکه در جاى عَلاحِدّه، پيچيده (8) پس آن شاگردِ ديگر، که اوّل به سَرِ قبر آمده بود نيز، داخل شده، ديد، و ايمان آورد (9) زيرا هنوز کتاب را نفهميده بودند، که بايد او از مُردگان بَرخيزد (10) پس آن دو شاگرد، به مکانِ خود بَرگشتند (11) اما، مريم، بيرونِ قبر، گريان، ايستاده بود، و چون مى‌گريست، به سوى قبر، خم شده (12) دو فرشته را، که لباسِ سفيد، دَر بَر داشتند، يکى، به طرفِ سَر، و ديگرى، به جانبِ قدم، در جايى، که بدنِ عيسا، گذارده بود، نشسته، ديد (13) ايشان، بدو گفتند، اى زن، براى چه گريانى () بديشان گفت، خداوندِ مرا بُرده‌اند، و نمى‌دانم، او را، کجا گذارده‌اند (14) چون اين را گفت، ملتفت شده، عيسا را، ايستاده، ديد، ليکن نشناخت، که عيساست (15) عيسا بدو گفت: "اى زن، براى چه گريانى، که را مى‌طلبى؟" () چون او گمان کرد، که باغبان است، بدو گفت: "اى آقا، اگر تو، او را، برداشته‌اى، به من بگو، او را، کجا گذارده‌اى، تا من، او را، بردارم" (16) عيسا بدو گفت: "اى مريم!" () او، برگشته، گفت: "ربونى" يعنى، اى معلم (17) عيسا بدو گفت: "مرا لمس مکن، زيرا که هنوز، نزدِ پدرِ خود، بالا نرفته‌ام، وليکن، نزدِ برادرانِ من، رفته، به ايشان بگو، که نزدِ پدرِ خود، و پدرِ شما، و خداى خود، و خداى شما مى‌روم" (18) مريمِ مجدليه آمده، شاگردان را، خبر داد، که خداوند را ديدم، و به من چنين گفت
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل يوحنا 20)
منابع:
The Gospel of Peter
The Gospel of Peter
The Gospel of Peter

End 
     
           Next Page
Hide
The Donya Times    تلگرام    سايت شخصی    سايت علوم    فال حافظ    مجله عين    ملاک    هنرسرا
All rights reserved to Homaioon Eslami. .کليه حقوق برای همايون اسلامی محفوظ است