H
 Mary Magdalene مريم مجدليه 
عناوين 
آيا مريم مجدليه ايرانى‌تبار است؟
انجيل مريم مجدليه
جايگاه اجتماعى زنان در عهد جديد
سرگذشت مريم مجدليه - افسانه زرين - 1
سرگذشت مريم مجدليه - افسانه زرين - 2
سرگذشت مريم مصرى - افسانه زرين
شخصيت پطرس
گسستن از يهوديت
مريم مجدليه از نگاه گرگورى کبير
مريم مجدليه در انجيل پطرس
مريم مجدليه در انجيل دوازده مقدس - 1
مريم مجدليه در انجيل دوازده مقدس - 2
مريم مجدليه در انجيل فيلپس
مريم مجدليه در انجيل‌هاى چهارگانه
Thursday, January 12, 2006-
مريم مجدليه در انجيل‌هاى چهارگانه
انجيل متا (Gospel of Matthew)
زنى ناشناس، بَر سَرِ مَسيح، عَطر مى‌ريزد:
(6) و هنگامى که عيسا، در بيتِ‌عَنيا، در خانه‌ى شمعونِ اَبرَص شد (7) زنى، با شيشه‌ى عطرِ گرانبها، نزدِ او آمده، چون بنشست، بَر سَرِ وى ريخت (8) اما، شاگردان‌َش، چون اين را ديدند، غضب نموده، گفتند: "چرا اين اسراف شده است؟ (9) زيرا ممکن بود، اين عطر، به قيمتِ گران فروخته، و به فقرا داده شود" (10) عيسا، اين را دَرک کرده، بديشان گفت: "چرا بدين زن زحمت مى‌دهيد، زيرا کارِ نيکو به من کرده است (11) زيرا که فقرا را، هميشه نزدِ خود داريد، اما مرا هميشه نداريد (12) و اين زن، که عطر را، بَر بدن‌َم ماليد، به جهتِ دَفنِ من کرده است (13) هر آينه به شما مى‌گويم، هر جايى که در تمامِ عالم، بدين بشارت موعظه کرده شود، کارِ اين زن نيز، به جهتِ يادگارىِ او، مَذکور خواهد شد"
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل متا 26)
مريمِ مجدليه، به اتفاقِ زنانِ خدمت‌کننده به مَسيح:
(55) و در آنجا، زنانِ بسيارى، که از جليل، دَر عقبِ عيسا آمده بودند، تا او را خدمت کنند، از دور نظاره مى‌کردند (56) که از آن جمله، مريمِ مجدليه بود، و مريم مادرِ يعقوب، و يوشاء، و مادرِ پسران زَبَدى (57) اما چون وقتِ عصر رسيد، شخصى دولتمند، از اهلِ رامه، يوسف نام، که او نيز، از شاگردانِ عيسا بود، آمد (58) و نزدِ پيلاطس رفته، جَسدِ عيسا را خواست () آنگاه، پيلاطس فرمان داد، که داده شود (59) پس يوسف، جسد را بَرداشته، آن را، در کتان پيچيده (60) او را در قبرى نو، که براى خود، از سَنگ تراشيده بود، گذارد، و سنگى بزرگ، بَر سَرِ آن غلطانيده، برفت (61) و مريمِ مَجدليه، و مريمِ ديگر، در آنجا، در مُقابلِ قبر، نشسته بودند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل متا 27)
مريمِ مجدليه، در مَقبَره:
(1) و بعد از سبت، هنگامِ فجرِ روزِ اولِ هفته، مريمِ مَجدليه، و مريمِ ديگر، به جهتِ ديدنِ قبر آمدند (2) که ناگاه، زلزله‌ى عظيم حادث شد، از آن رو که فرشته‌ى خداوند، از آسمان، نزول کرده، آمد، و سنگ را، از دَرِ قبر، غلطانيده، بَر آن بنشست (3) و صورتِ او، مثلِ بَرق، و لباس‌َش، چون برف، سفيد بود (4) و از ترسِ او، کشيکچيان، به لرزه درآمده، مثلِ مُرده گرديدند (5) اما، فرشته، به زنان متوجه شده، گفت: "شما ترسان مباشيد، مى‌دانم که عيساى مصلوب را مى‌طلبيد (6) در اينجا نيست، زيرا چنان که گفته بود، برخاسته است، بياييد، جايى که خداوند خفته بود، مُلاحظه کنيد (7) و به زودى، رفته، شاگردان را خبر دهيد، که از مُردگان بَرخاسته است، اينک، پيش از شما، به جليل مى‌رود، در آنجا، او را خواهيد ديد، اينک شما را گفتم" (8) پس، از قبر، با ترس و خوشىِ عَظيم، به زودى، رَوانه شده، رفتند، تا شاگردانِ او را، اطلاع دهند (9) و در هنگامى که به جهتِ اخبارِ شاگردانِ او مى‌رفتند، ناگاه، عيسا بديشان بَرخورده، گفت: "سلام بَر شما باد" () پس پيش آمده، به قدم‌هاى او چسبيده، او را پرستش کردند (10) آنگاه، عيسا بديشان گفت: "مَترسيد، رفته، برادران‌َم را بگوييد، که به جليل بروند، که در آنجا مرا خواهند ديد"
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل متا 28)
انجيل مرقس (Gospel of Mark)
زنى ناشناس، بَر سَر مسيح، عطر مى‌ريزد:
(3) و هنگامى که او، دَر بيتِ‌عَنيا، در خانه‌ى شمعونِ اَبرَص، به غذا نشسته بود، زنى، با شيشه‌اى از عطرِ گرانبها، از سنبلِ خالص، آمده، شيشه را شکسته، بَر سَرِ وى ريخت (4) و بعضى، در خود، خشم نموده، گفتند: "چرا اين عطر تلف شد؟ (5) زيرا ممکن بود، اين عطر، زيادتر از سيصد دينار فروخته، به فقرا، داده شود" و آن زن را سَرزَنش نمودند (6) اما عيسا گفت: "او را واگذاريد، از براى چه او را زحمت مى‌دهيد، زيرا که با من کارى نيکو کرده است (7) زيرا که فقرا را هميشه با خود داريد، و هرگاه بخواهيد، مى‌توانيد، با ايشان احسان کنيد، ليکن مرا با خود، دائماً، نداريد (8) آن چه در قوّه‌ى او بود، کرد، زيرا که جَسدِ مرا، به جهتِ دفن پيش تدهين کرد (9) هر آينه به شما مى‌گويم، در هر جايى از تمامِ عالم، موعظه شود، آن چه اين زن کرد نيز، به جهتِ يادگارىِ وى، مَذکور خواهد شد"
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل مرقس 14)
مريمِ مجدليه، به اتفاقِ زنانِ خدمت‌کننده به مَسيح:
(40) و زنى چند، از دور نظاره مى‌کردند. که از آن جمله، مريمِ مجدليه بود، و مريم مادرِ يعقوبِ کوچک، و مادرِ يوشا و سالومَه (41) که هنگامِ بودنِ او، در جليل، خدمتِ او مى‌کردند، و ديگر زنانِ بسيارى، که به اورشليم آمده بودند (42) و چون شام شد، از آن جهت، که روزِ تهيه، يعنى روزِ قبل از سَبت بود (43) يوسف نامى، از اهلِ رامه، که مَردِ شريف، از اعضاى شورا، و نيز، مُمنظرِ ملکوتِ خدا بود، آمد، و جرأت کرده، نزدِ پيلاطس رفت، و جسدِ عيسا را طلب نمود (44) پيلاطس تعجب کرد، که بدين زودى، فوت شده باشد، پس يوزباشى را طلبيده، از او پرسيد، که آيا چندى گذشته وفات نموده است (45) چون از يوزباشى دريافت کرد، بدن را، به يوسف ارزانى داشت (46) پس کتانى خريده، آن را از صليب به زير آورد، و به آن کتان کفن کرده، در قبرى که از سنگ تراشيده بود، نهاد، و سنگى، بَر سَرِ قبر غلطانيد (47) و مريمِ مجدليه و مريم مادرِ يوشا ديدند، که کجا گذاشته شد
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل مرقس 15)
مريمِ مجدليه، در مَقبَره:
(1) پس چون سَبت گذشته بود، مريم مجدليه، و مريم مادرِ يعقوب، و سالومه، حنوط خريده، آمدند، تا او را تدهين کنند (2) و صبحِ روزِ يکشنبه را، بسيار زود، وقتِ طلوعِ آفتاب، بَر سَرِ قبر آمدند (3) و با يکديگر مى‌گفتند، کيست، که سنگ را، براى ما، از سَرِ قبر بغلطاند (4) چون نگريستند، ديدند، که سنگ غلطلانيده شده است، زيرا بسيار بزرگ بود (5) و چون به قبر درآمدند، جوانى را، که جامه‌ى سفيد دَربَر داشت، بَر جانبِ راست، نشسته، ديدند، پس مُتحيّر شدند (6) او بديشان گفت: "ترسان مباشيد، عيساى ناصرىِ مَصلوب را مى‌طلبيد، او بَرخاسته است، در اينجا نيست، آن موضِعى را، که او را نهاده بودند، مُلاحظه کنيد (7) ليکن، رفته، شاگردانِ او، و پطرس را اطلاع دهيد، که پيش از شما، به جليل مى‌رود، او را در آنجا خواهيد ديد، چنان که به شما فرموده بود" (8) پس به زودى، بيرون شده، از قبر گريختند، زيرا لرزه و حيرت، ايشان را فرو گرفته بود، و به کسى، هيچ نگفتند، زيرا مى‌ترسيدند (9) و صبحگاهانِ روزِ اولِ هفته چون بَرخاسته بود، نخستين، به مريمِ مجدليه، که از او، هفت ديو بيرون کرده بود، ظاهر شد (10) و او رفته، اصحابِ او را، که گريه و ماتم مى‌کردند، خبر داد (11) و ايشان، چون شنيدند، که زنده گشته، و بدو ظاهر شده بود، باور نکردند (12) و بعد از آن، به صورتِ ديگر، به دو نفر از ايشان، در هنگامى که به دهات مى‌رفتند، هويدا گرديد (13) ايشان، رفته، ديگران را خبر دادند، ليکن ايشان را نيز، تصديق ننمودند (14) و بعد از آن، بدان يازده، هنگامى که به غذا نشسته بودند، ظاهر شد، و ايشان را، به سببِ بى‌ايمانى و سخت‌دلىِ ايشان، توبيخ نمود، زيرا، به آنانى که او را، برخاسته، ديده بودند، تصديق ننمودند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل مرقس 16)
انجيل لوقا (Gospel of Luke)
زنى ناشناس، پاى مسيح را، تدهين مى‌کند:
(36) و يکى از فريسيان، از او، وَعده خواست، که با او غذا خورد، پس به خانه‌ى فريسى درآمده، بنشست (37) که ناگاه، زنى، که در آن شهر، گناهکار بود، چون شنيد، که در خانه‌ى فريسى، به غذا نشسته است، شيشه‌اى از عطر آورده (38) در پشتِ سَرِ او، نزدِ پاهايش، گريان، بايستاد، و شروع کرد به شستنِ پاى‌هاىِ او، به اَشکِ خود، و خشکانيدنِ آنها، به موىِ سَرِ خود، و پاى‌هاى وى را بوسيده، آنها را، به عطر، تدهين کرد (39) چون فريسى‌اى، که از او وعده خواسته بود، اين را بديد، با خود مى‌گفت، که اين شخص، اگر نبى بودى، هرآينه دانستى، که اين، کدام و چگونه زن است، که او را لمس مى‌کند، زيرا گناهکارى‌ست (40) عيسا جواب داده، به وى گفت: "اى شمعون، چيزى دارم، که به تو بگويم" () گفت: "اى استاد بگو" (41) گفت: "طلبکارى را، دو بدهکار بود، که از يکى، پانصد، و از ديگرى، پنجاه دينار طلب داشتى (42) چون چيزى نداشتند که ادا کنند، هر دو را بخشيد () بگو، کدام يک از آن دو را، زيادتر محبت خواهد نمود؟" (43) شمعون، در جواب گفت: "گمان مى‌کنم، آن که، او را، زيادتر بخشيد" به وى گفت: "نيکو گفتى" (44) پس به سوى آن زن اشاره نموده، به شمعون گفت: "اين زن را نمى‌بينى () به خانه‌ى تو آمدم، آب، به جهتِ پاى‌هاى من، نياوردى، ولى اين زن، پاى‌هاى مرا، به اشک‌ها شست، و به موى‌هاى سَرِ خود، آنها را خشک کرد (45) مرا نبوسيدى، ليکن اين زن، از وقتى که داخل شدم، از بوسيدنِ پاى‌هاى من، بازنايستاد (46) سَرِ مرا، به روغن، مَسح نکردى، ليکن او، پاى‌هاى مرا، به عطر، تدهين کرد (47) از اين جهت، به تو مى‌گويم، گناهانِ او، که بسيار است، آمرزيده شد، زيرا که محبتِ بسيار نموده است، ليکن آن که آمرزشِ کمتر يافت، محبتِ کمتر مى‌نمايد" (48) پس به آن زن گفت: "گناهانِ تو آمرزيده شد" (49) و اهلِ مجلس، در خاطرِ خود، تفکر آغاز کردند، که اين، کيست، که گناهان را هم مى‌آمرزد (50) پس به آن زن گفت: "ايمان‌َت، تو را، نجات داده است، به سلامتى، روانه شو!"
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل لوقا 7)
مريمِ مجدليه، به اتفاقِ چند زنِ شفايافته‌ى ديگر:
(1) و بعد از آن واقع شد، که او در هر شهرى و دهى، گشته، موعظه مى‌نمود، و به ملکوتِ خدا بشارت مى‌داد، و آن دوازده، با وى مى‌بودند (2) و زنانِ چند، که از ارواحِ پليد و مَرَض‌ها، شفا يافته بودند، يعنى مريم، معروف به مجدليه، که از او، هفت ديو بيرون رفته بودند (3) و يونا، زوجه‌ى خوزا، ناظرِ هيروديس، و سوسَن، و بسيارى از زنانِ ديگر، که از اموالِ خود، او را، خدمت مى کردند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل لوقا 8)
مريم و مَرتا:
(38) و هنگامى که مى‌رفتند، او واردِ بلدى شد، و زنى که مرتاه نام داشت، او را به خانه‌ى خود پذيرفت (39) و او را، خواهرى، مريم نام، بود، که نزدِ پاى‌هاى عيسا نشسته، کلامِ او را مى‌شنيد (40) اما مرتاه، به جهتِ زيادتىِ خدمت، مُضطرب مى‌بود، پس نزديک آمده، گفت: "اى خداوند! آيا تو را باکى نيست، که خواهرَم، مرا واگذارد، که تنها خدمت کنم، او را بفرما، تا مرا يارى کند" (41) عيسا در جوابِ وى گفت: "اى مرتاه، اى مرتاه! تو در چيزهاى بسيار انديشه و اضطراب دارى (42) ليکن يک چيز لازم است، و مريم آن نصيبِ خوب را، اختيار کرده است، که از او، گرفته نخواهد شد
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل لوقا 10)
زنان، در مَقبَره:
(55) و زنانى، که در عَقبِ او، از جليل، آمده بودند، از پىِ او رفتند، و قبر و چگونگىِ گذاشته شدنِ بدنِ او را ديدند (56) پس برگشته، حنوط و عطريات، مُهيا ساختند. و روزِ سَبت را، به حسبِ حکم، آرام گرفتند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل لوقا 23)
مريمِ مجدليه، به اتفاقِ چند زنِ ديگر، در مَقبره:
(1) پس در روزِ اوّلِ هفته، هنگامِ سپيده‌ى صبح، حنوطى را، که درست کرده بودند، با خود بَرداشته، به سَرِ قبر آمدند، و بعضى ديگران، همراهِ ايشان (2) و سنگ را، از سَرِ قبر غلطانيده، ديدند (3) و چون داخل شدند، جسدِ خداوند. عيسا را، نيافتند (4) و واقع شد، هنگامى که ايشان از اين مُتحيّر بودند، که ناگاه، دو مَرد، در لباسِ درخشنده، نزدِ ايشان بايستادند (5) و چون ترسان شده، سَرهاى خود را، به سوى زمين افکنده بودند، به ايشان گفتند: "چرا زنده را، از ميانِ مُردگان، مى‌طلبيد؟ (6) در اينجا نيست، بلکه بَرخاسته است () به ياد آوريد، که چگونه وقتى که در جليل بود، شما را خبر داده (7) گفت، ضرورى‌ست که پسرِ انسان، به دستِ مردمِ گناهکار، تسليم شده، مَصلوب گردد، و روزِ سيّم برخيزد" (8) پس سخنانِ او را به ياد آوردند (9) و از سَرِ قبر بَرگشته، آن يازده، و ديگران را، از همه‌ى اين اُمور، مُطلع ساختند (10) و مريمِ مَجدليه، و يونا، و مريم مادرِ يعقوب، و ديگر رُفقاى ايشان بودند، که رسولان را، از اين چيزها، مُطلع ساختند (11) ليکن، سخنانِ زنان را، هذيان پنداشته، باور نکردند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل لوقا 24)
انجيل يوحنا (Gospel of John)
مريم، مَرتا و ايلعازر:
(1) و شخصى، ايلعازر نام، بيمار بود، از اهلِ بيت‌عَنيَا، که دهِ مريم، و خواهرَش، مرتا بود (2) و مريم، آن است که خداوند را، به عَطر، تدهين ساخت، و پاى‌هاى او را، به موى خود، خشکانيد، که برادرَش ايلعازر، بيمار بود (3) پس خواهران‌َش، نزدِ او، فرستاده، گفتند: "اى آقا، اينک آن که او را دوست مى‌دارى، مريض است" (4) چون عيسا اين را بشنيد، گفت: "اين مرض تا به موت نيست، بلکه براى جلالِ خدا، تا پسرِ خدا، از آن جلال يابد" (5) و عيسا، مرتا، و خواهرَش، و ايلعازر را، محبت مى‌نمود (6) پس چون شنيد که بيمار است، در جايى که بود، دو روز توقف نمود (7) و بعد از آن، به شاگردانِ خود گفت: "باز به يهوديه برويم" (8) شاگردان، او را گفتند: "اى معلم، الان يهوديان مى‌خواستند، تو را، سنگسار کنند، و آيا باز مى‌خواهى بدانجا بروى" (9) عيسا جواب داد: "آيا ساعت‌هاى روز، دوازده نيست، اگر کسى در روز راه رود، لغزش نمى‌خورد، زيرا که نورِ اين جهان را مى‌بيند (10) وليکن اگر کسى در شب راه رود، لغزش خورد، زيرا که نور، در او نيست" (11) اين را گفت، و بعد از آن، به ايشان فرمود: "دوستِ ما، ايلعازر، در خواب است، اما مى‌روم، تا او را بيدار کنم" (12) شاگردانِ او گفتند: "اى آقا، اگر خوابيده است، شفا خواهد يافت" (13) اما عيسا، در باره‌ى موتِ او سخن گفت، و ايشان گمان بردند، که از آرامىِ خواب مى‌گويد (14) آنگاه عيسا، علانيتاً، بديشان گفت: "ايلعازر مرده است (15) و براى شما خشنود هستم، که در آنجا نبودم، تا ايمان آريد، ولاکن نزدِ او برويم" (16) پس توما، که به معنىِ توأم باشد، به هم‌شاگردانِ خود گفت: "ما نيز برويم تا با او بميريم" (17) پس چون عيسا آمد، يافت، که چهار روز است، در قبر مى‌باشد (18) و بيت‌عَنيَا، نزديکِ اورشليم بود، قريب به پانزده تير پرتاب (19) و بسيارى از يهود، نزدِ مرتا و مريم آمده بودند، تا به جهتِ برادرِشان، ايشان را، تسلى دهند (20) و چون مرتا شنيد، که عيسا مى‌آيد، او را استقبال کرد، ليکن مريم در خانه نشسته، ماند (21) پس مرتا به عيسا گفت: "اى آقا، اگر در اينجا مى‌بودى، برادرِ من نمى‌مُرد (22) وليکن الآن نيز مى‌دانم، که هر چه از خدا طلب کنى، خدا، آن را، به تو خواهد داد" (23) عيسا بدو گفت: "برادرِ تو خواهد بَرخاست" (24) مرتا به وى گفت: "مى‌دانم که در قيامت روزِ بازپسين خواهد برخاست" (25) عيسا بدو گفت: "من قيامت و حيات هستم () هر که به من ايمان آورد، اگر مُرده باشد، زنده گردد (26) و هر که زنده بُوَد، و به من ايمان آورد، تا به ابد، نخواهد مُرد، آيا اين را باور مى‌کنى" (27) او گفت: "بلى، اى آقا، من ايمان دارم، که تويى مسيح، پسرِ خدا، که در جهان، آينده است" (28) و چون اين را گفت، رفت، و خواهرِ خود، مريم را، در پنهانى خوانده، گفت: "استاد آمده است، و تو را مى‌خواند" (29) او چون اين را بشنيد، به زودى، برخاسته، نزدِ استاد آمد (30) و عيسا، هنوز، واردِ دِه نشده بود، بلکه در جايى بود، که مرتا او را ملاقات کرد (31) و يهوديانى، که در خانه با او بودند، و او را تسلّى مى‌دادند، چون ديدند، که مريم برخاسته، به تعجيل، بيرون مى‌رود، از عقبِ او آمده، گفتند، به سَرِ قبر مى‌رود، تا در آنجا گريه کند (32) و مريم، چون به جايى که عيسا بود، رسيد، او را ديده، بَر قدم‌هاى او افتاد، و بدو گفت: "اى آقا، اگر در اينجا مى‌بودى، برادرِ من نمى‌مُرد" (33) عيسا، چون او را گريان ديد، و يهوديان را هم که با او آمده بودند، گريان يافت، در روحِ خود، به شدّت، مُکدّر شده، مُضطرب گشت (34) و گفت: "او را کجا گذارده‌ايد؟" () به او گفتند: "اى آقا، بيا و ببين" (35) عيسا بگريست (36) آنگاه يهوديان گفتند: "بنگريد، چه قدر او را دوست مى‌داشت" (37) بعضى از ايشان گفتند: "آيا اين شخص، که چشمانِ کور را باز کرد، نتوانست امر کند، که اين مرد نيز نميرد" (38) پس عيسا، باز مُکدّر شده، نزدِ قبر آمد، و آن غاره‌اى بود، سنگى، بَر سَرش گذارده (39) عيسا گفت: "سنگ را برداريد" () مرتا، خواهرِ ميّت، بدو گفت: "اى آقا، الآن مُتعفن شده، زيرا که چهار روز گذشته است" (40) عيسا به وى گفت: "آيا به تو نگفتم، اگر ايمان بياورى، جلالِ خدا را خواهى ديد" (41) پس سنگ را، از جايى که ميّت گذاشته شده بود، بَرداشتند () عيسا، چشمانِ خود را، بالا انداخته، گفت: "اى پدر، تو را شکر مى‌کنم، که سخنِ مرا شنيدى (42) و من مى‌دانستم، که هميشه سخنِ مرا مى‌شنوى، ولکن به جهتِ خاطرِ اين گروه، که حاضراند، گفتم، تا ايمان بياورند، که تو مرا فرستادى" (43) چون اين را گفت، به آوازِ بلند، ندا کرد: "اى ايلعازر، بيرون بيا" (44) در حال، آن مُرده، دَست و پاى بسته، بيرون آمد، و روى او، به دستمالى پيچيده بود، عيسا، بديشان گفت: "او را باز کنيد، و بگذاريد برود" (45) آنگاه بسيارى از يهوديان، که با مريم آمده بودند، چون آن چه عيسا کرد، ديدند، بدو ايمان آوردند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل يوحنا 11)
مريم، پاى مسيح را، تدهين مى‌کند:
(1) پس شش روز قبل از عيدِ فصح، عيسا به به بيتِ‌عَنيا آمد، جايى که ايلعازرِ مُرده را، از مُردگان، برخيزانده بود (2) و براى او، در آنجا شام حاضر کردند، و مرتا خدمت مى‌کرد، و ايلعازر، يکى از مَجلسيانِ با او بود (3) آنگاه مريم، رَطلى از عطرِ سُنبلِ خالصِ گرانبها گرفته، پاى‌هاى عيسا را تدهين کرد، و پاى‌هاى او را، از موى‌هاى خود، خشکانيد، چنان که خانه از بوى عطر پُر شد (4) پس يکى از شاگردانِ او، يعنى يهوداى اسخريوطى، پسرِ شمعون، که تسليم‌کننده‌ى وى بود، گفت: (5) "براى چه اين عطر، به سيصد دينار فروخته نشد، تا به فقرا داده شود؟" (6) و اين را، نه از آن رو گفت، که پرواى فقرا مى‌داشت، بلکه از آن رو که دزد بود، و خريطه، در حَواله‌ى او، و از آن چه، در آن انداخته مى‌شد، بَرمى‌داشت (7) عيسا گفت: "او را واگذار، زيرا که به جهتِ روزِ تکفينِ من، اين را نگاه داشته است (8) زيرا که فقرا هميشه با شما مى‌باشند، و اما من، همه وقت، با شما نيستم"
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل يوحنا 12)
مريمِ مجدليه، به اتفاقِ چند زنِ ديگر:
(25) و پاى صليبِ عيسا، مادرِ او، و خواهرَش مريم، زنِ کلوپا، و مريمِ مجدليه ايستاده بودند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل يوحنا 19)
مريم، در مقبره:
(1) بامدادان، در اولِ هفته، وقتى که هنوز تاريک بود، مريم مجدليه، به سَرِ قبر آمد، و ديد، که سنگ از قبر بَرداشته شده است (2) پس دَوان‌دَوان نزدِ شمعون پطرُس، و آن شاگردِ ديگر، که عيسا، او را دوست مى‌داشت، آمده، به ايشان گفت: "خداوند را. از قبر بُرده‌اند، و نمى‌دانيم، او را کجا گذارده‌اند" (3) آنگاه پطرُس، و آن شاگردِ ديگر، بيرون شده، به جانبِ قبر رفتند (4) و هر دو باهم، مى‌دويدند، اما آن شاگردِ ديگر، از پطرُس پيش افتاده، اوّل به قبر رسيد (5) و خم شده، کفن را، گذاشته‌شده ديد، ليکن داخل نشد (6) بعد شمعونِ پطرُس نيز، از عقبِ او آمد، و داخلِ قبر گشته، کفن را، گذاشته ديد (7) و دستمالى را، که بَر سَرِ او بود، نه با کفن نهاده، بلکه در جاى عَلاحِدّه، پيچيده (8) پس آن شاگردِ ديگر، که اوّل به سَرِ قبر آمده بود نيز، داخل شده، ديد، و ايمان آورد (9) زيرا هنوز کتاب را نفهميده بودند، که بايد او از مُردگان بَرخيزد (10) پس آن دو شاگرد، به مکانِ خود بَرگشتند (11) اما، مريم، بيرونِ قبر، گريان، ايستاده بود، و چون مى‌گريست، به سوى قبر، خم شده (12) دو فرشته را، که لباسِ سفيد، دَر بَر داشتند، يکى، به طرفِ سَر، و ديگرى، به جانبِ قدم، در جايى، که بدنِ عيسا، گذارده بود، نشسته، ديد (13) ايشان، بدو گفتند، اى زن، براى چه گريانى () بديشان گفت، خداوندِ مرا بُرده‌اند، و نمى‌دانم، او را، کجا گذارده‌اند (14) چون اين را گفت، ملتفت شده، عيسا را، ايستاده، ديد، ليکن نشناخت، که عيساست (15) عيسا بدو گفت: "اى زن، براى چه گريانى، که را مى‌طلبى؟" () چون او گمان کرد، که باغبان است، بدو گفت: "اى آقا، اگر تو، او را، برداشته‌اى، به من بگو، او را، کجا گذارده‌اى، تا من، او را، بردارم" (16) عيسا بدو گفت: "اى مريم!" () او، برگشته، گفت: "ربونى" يعنى، اى معلم (17) عيسا بدو گفت: "مرا لمس مکن، زيرا که هنوز، نزدِ پدرِ خود، بالا نرفته‌ام، وليکن، نزدِ برادرانِ من، رفته، به ايشان بگو، که نزدِ پدرِ خود، و پدرِ شما، و خداى خود، و خداى شما مى‌روم" (18) مريمِ مجدليه آمده، شاگردان را، خبر داد، که خداوند را ديدم، و به من چنين گفت
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل يوحنا 20)
اما در بابِ انجيل‌هاى چهارگانه
پانويس:
1. در (سى‌دىِ فارسىِ) "تاريخِ تمدن" (The Story of Civilization) آمده که:
چهار انجيلى که به دست ما رسيده است بازمانده‌هاى انجيلهاى بسيار بيشترى هستند که در دو قرن اول ميلادى ميان مسيحيان رواج داشته است. کلمه‌ى انگليسى gospel (به انگليسى باستان، godspel = بشارت) برگردان واژه‌ى يونانى euangelion، نخستين کلمه‌ى انجيل مرقس و به معنى "بشارت، خبر خوش"، است ـ يعنى مسيح آمده است و ملکوت خداوند در دسترس است. انجيل مرقس، متا و لوقا "اناجيل نظير" هستند. محتوا و شرحهاى آنها را ممکن است در سه ستون موازى قرار داد و با هم به آنها نظر افکند. اصل آنها به زبان يونانى عاميانه "کوينه" نوشته شده است و، از لحاظ دستور زبان يا از جهت ادبى، نمونه‌هاى کاملى نيستند. با اين وصف، سبک ساده قوى و صريحشان، نيروى زنده‌ى صحنه‌ها و امثالشان، عمق احساس، و جذابيت ژرف داستانهايى که روايت مى‌کنند، حتى به متن اصلى ناسفته‌ى آنها لطف بى‌نظيرى مى‌دهد ـ لطفى که در ترجمه‌ى انگليسى نادقيق ولى شاهانه‌اى که براى جيمز پادشاه انگلستان انجام شد، براى خوانندگان انگليسى زبان به مراتب افزايش يافت.

قديمترين نسخه‌هاى خطى محفوظ مانده‌ى اناجيل، مربوط به قرن سوم است. خود نسخه‌هاى اصلى ظاهراً بين سالهاى 60 و 120 ميلادى نوشته شده‌اند. بنابر اين مدت دو قرن در معرض اشتباهات استنساخ، و تغييرات احتمالى براى وفق دادن متن با نظرات يا نيات و اصول خداشناسى فرقه يا دوره‌ى ناسخ بوده است. نويسندگان مسيحى پيش از سال 100 ميلادى نقل قولهايى از "عهد قديم" مى‌آورند ولى هرگز نقل قولى از "عهد جديد" نمى‌کنند. پيش از سال 150 يگانه ذکرى که از يک انجيل مسيحى مى‌شود در آثار پاپياس است که، در حدود سال 135، از "يوحناى مهين" نامى روايت مى‌کند که گفته است مرقس انجيل خود را از روى خاطراتى که پطرس حوارى برايش نقل مى‌کرد تنظيم کرده است. پاپياس مى‌افزايد: "متا "لوگيا" را به زبان عبرى استنساخ کرد" ـ و مراد از "لوگيا" ظاهراً مجموعه‌اى به زبان آرامى از گفته‌هاى مسيح است. احتمالا بولس چنين مدرکى در دست داشته، زيرا اگرچه از هيچ يک از انجيلها ذکرى نمى‌کند ولى بعضاً نقل قولهايى از زبان شخص عيسى مى‌آورد. منتقدان عموماً در دادن تقدم به "انجيل مرقس"، و تعيين تاريخى در حدود 65 – 70 ميلادى براى آن همداستان‌اند. در "انجيل مرقس" غالباً مطلب واحدى به چند صورت تکرار مى‌شود؛ از اين رو تصور مى‌رود که مبناى آن "لوگيا" و يک روايت ديگر، احتمالا تأليف اصلى خود مرقس، باشد. "انجيل مرقس"، به همين صورتى که در دست ماست، ظاهراً در حيات چند تن از حواريون، يا شاگردان بلافصل آنها، موجود بوده است. پس محتمل به نظر نمى‌رسد که با خاطرات و تفسيرات اين حواريون از مسيح اختلاف اساسى داشته باشد. با اين حساب مى‌توان با آلبرت شوايتسر، که دانشمندى است صائب و نامور، هم‌آواز بود که قسمت اصلى "انجيل مرقس" متضمن "تاريخ اصيل" است.

در سنت ارتدوکسى تقدم را به "انجيل متا" مى‌دهند. ايرنايوس متذکر مى‌شود که اصل آن به "عبرى" يعنى به زبان آرامى بوده است؛ ولى آنچه به دست ما رسيده فقط به زبان يونانى بوده است. از آنجا که "انجيل متا" در شکل موجودش استنساخى از "انجيل مرقس"، و احتمالا نيز "لوگيا" است، منقدان بيشتر آن را منتسب به يکى از شاگردان متا مى‌دانند تا به خود او. مع هذا حتى شکاکترين محققان نيز تاريخ تنظيم آن را ديرتر از حدود سالهاى 85 – 90 نمى‌دانند. چون منظور متا گروانيدن يهوديان است، بيشتر از انجيل نويسان ديگر، روى معجزات منتسب به حضرت عيسى تکيه مى‌کند، و به گونه‌اى مشکوک مشتاق است ثابت کند که بسيارى از پيشگوييهاى "عهد قديم" در وجود مسيح تحقق يافته است. با اين وصف، "انجيل متا" مهيج‌ترين انجيلهاى چهارگانه است و بايد آن را در عداد شاهکارهاى ناشناخته ادبيات جهان جاى داد.

"انجيل لوقا"، که عموماً تاريخ آن را به دهه پايانى قرن اول نسبت مى‌دهند، در صدد است که شرحهاى سابق را درباره حضرت عيسى با يکديگر هماهنگ کند و سازش دهد، و هدفش گروانيدن يهوديان نيست بلکه گروانيدن مشرکان است. احتمال قوى مى‌رود که خود لوقا اصلا مشرک، دوست بولس، و نويسنده "اعمال رسولان" بوده است. او نيز مانند متا خيلى از مرقس اقتباس مى‌کند. از 661 آيه متنى که از مرقس به ما رسيده، بيش از 600 آيه در "انجيل متا"، و 350 آيه، در "انجيل لوقا"، غالباً کلمه به کلمه نقل شده است. بسيارى از قسمتهاى "انجيل لوقا" که در "انجيل مرقس" نيست معادلهاى تقريباً کلمه به کلمه‌ى "انجيل متا" است. ظاهراً لوقا آنها را از متا اقتباس کرده است، يا اينکه لوقا و متا، هر دو، آنها را از منبع مشترکى گرفته‌اند که فعلا در دست نيست. لوقا اقتباسهاى صريحش را تا اندازه‌اى با مهارت ادبى مرتب مى‌سازد. رنان انجيل او را زيباترين کتابى مى‌دانست که نوشته شده است.

"انجيل چهارم" مدعى اين نيست که شرح حال حضرت عيسى است. اين انجيل مسيح را از لحاظ خداشناسى به عنوان "لوگوس" (کلمه)، خداوند آفريدگار جهان، و رهاننده‌ى بشر معرفى مى‌کند. با اناجيل نظير در بسيارى از جزئيات و همچنين در توصيف کلى مسيح مغايرت دارد. جنبه نيمه گنوسى اين انجيل، و تأکيدش بر افکار مابعدالطبيعه، بسيارى از دانشوران مسيحى را به ترديد در اينکه مصنف آن يوحناى حوراى بوده، کشانده است. مع ذلک از تجربه لااقل چنين برمى‌آيد که يک روايت کهن را نبايد ناسنجيده رد کرد؛ زيرا نياکان ما همه احمق نبوده‌اند. مطالعات جديد تاريخ تنظيم انجيل چهارم را به حدود اواخر قرن اول ميلادى تخمين مى‌زنند. احتمالا سنت در نسبت دادن "رساله‌هاى يوحنا" به همين مصنف بر حق بوده است؛ هر دو همان مضامين را با همان سبک بيان مى‌کنند.

خلاصه، واضح است که ميان يک انجيل با انجيل ديگر تناقضات فراوان وجود دارد و در هر چهار انجيل اطلاعات تاريخى مبهم، شباهتهاى سوءظن آميز با افسانه‌هاى خدايان مشرکان، حوادث ساختگى براى اثبات تحقق يافتن پيشگوييهاى عهد قديم، و قسمتهاى بسيار احتمالا به منظور مبناى تاريخى دادن به آيين يا مراسم بعدى کليسا موجود است. انجيل نويسان با سيسرون، سالوستيوس، و تاسيت در اين نظر که تاريخ حامل نظرات اخلاقى است، همداستان بوده‌اند. اين فرض نيز بيجا نيست که گفتگوها و گفتارهايى که در انجيلها نقل شده از ضعف حافظه اشخاص بيسواد، و اشتباهات و حک و اصلاحهاى ناسخان لطمه ديده است.

با تمام اين تفاصيل، آنچه مى‌ماند خود قابل توجه است. تناقضات مربوط به جزئيات است و به اصل موضوع ارتباطى ندارد. انجيلهاى نظير در مطالب اساسى به طور قابل ملاحظه‌اى با هم مطابقت دارند و تصوير يکدستى از مسيح به خواننده مى‌دهند. "نقد عالى" از بس بر اثر اکتشافاتش ذوق زده شده بود، چنان معيارهاى سختى براى آزمايش اصالت در مورد عهد جديد به کار برد که بسيارى از اشخاص قديم و واقعى، مانند حمورابى، داوود، سقراط، را جزو افسانه‌ها قلمداد کرد. على‌رغم همه پيشداوريها و پيش فرضهاى الاهياتيشان، انجيل نويسان حوادثى را نقل مى‌کنند که اگر جاعل صرف بودند آنها را مسکوت مى‌گذاشتند ـ مثلا رقابت حواريون براى احراز مقامات عالى در ملکوت، فرار آنان پس از دستگيرى حضرت عيسى، انکار پطرس، ناتوانى مسيح از معجزه کردن در جليل، اشاره بعضى از مستمعان به امکان ديوانه بودن او، عدم اطمينان نخستين خود او به رسالتش، اقرار او به جهل خود درباره آينده، لحظات تلخکامى‌َش، و فرياد نوميدانه‌اش روى صليب. پس از خواندن شرح اين صحنه‌ها ديگر کسى نمى‌تواند در واقعى بودن شخصيت پشت آنها ترديد کند. اينکه تعدادى افراد ساده در طى يک نسل توانسته باشند شخصيتى چنين نيرومند و جذاب، اخلاقى چنين عالى، و رؤيايى اين اندازه الهامبخش از برادرى بشر بپرورانند، معجزه‌اى است که از هر يک از معجزات مذکور در انجيلها باورنکردنى‌تر است . پس از دو قرن "نقد عالى"، خطوط زندگى، شخصيت، و تعليمات مسيح همچنان روشن و معقول است، و جذابترين شخصيت را در تاريخ انسان غربى تشکيل مى‌دهد.
منابع:

End 
     
Previous Entry     Home     Next Entry
Hide
The Donya Times    تلگرام    سايت شخصی    سايت علوم    فال حافظ    مجله عين    ملاک    هنرسرا
All rights reserved to Homaioon Eslami. .کليه حقوق برای همايون اسلامی محفوظ است