H
 Mary Magdalene مريم مجدليه 
عناوين 
آيا مريم مجدليه ايرانى‌تبار است؟
انجيل مريم مجدليه
جايگاه اجتماعى زنان در عهد جديد
سرگذشت مريم مجدليه - افسانه زرين - 1
سرگذشت مريم مجدليه - افسانه زرين - 2
سرگذشت مريم مصرى - افسانه زرين
شخصيت پطرس
گسستن از يهوديت
مريم مجدليه از نگاه گرگورى کبير
مريم مجدليه در انجيل پطرس
مريم مجدليه در انجيل دوازده مقدس - 1
مريم مجدليه در انجيل دوازده مقدس - 2
مريم مجدليه در انجيل فيلپس
مريم مجدليه در انجيل‌هاى چهارگانه
Friday, January 06, 2006-
سرگذشت مريم مجدليه - افسانه زرين - 2
زندگى مريم مجدليه - افسانه زرين - ژاکوب دِ ورجين
هِجسيپس (Hegesippus) و ديگر کتاب‌هاى جوزفِس (Josephus) به اندازه‌ى کافى، به اين ماجرا پرداخته‌اند، و جوزفس، در رساله‌ى خود گفته، که مريمِ مجدليه‌ى متبارک، پس از عُروجِ سَرورِمان، به سَببِ عشقِ سوزانى که به عيسا مسيح داشت، و به سببِ غم و اندوهى، که در غيابِ استادَش، سَرورِمان داشت، نخواست ديگر مَردى را ببيند. حتا پس از آن که به سَرزمينِ آيکس آمد، به بيابان رفت، و 30 سال در آنجا بود، بى آن که مَردى يا زنى بداند. و او گفته، که مريمِ مجدليه، هر روز، در هفت ساعتِ شرعى، با فرشتگان به آسمان مى‌رفت. ولى او گفته، که هنگامى که آن کشيش، به سوى او آمد، او محصور در اُتاقکِ خود بود؛ و از او بالاپوشى خواست، و کشيش بالاپوشى به او داد، که او به تن کرده، خود را پوشاند. و با کشيش به کليسا رفت، و عشاى ربانى گرفت، و با دستانِ به هم پيوسته، نيايش کرده، به آرامشِ ابدى دست يافت.

در زمانِ شارلِ کبير (Charles the great) در سال 771 سَرورِمان، جرارد، دوکِ بورگاندى (Gerard duke of Burgundy) صاحبِ فرزند نمى‌گشت، از اين رو خيراتِ بسيار مى‌کرد، و کليساهاى بسيار، و صومعه‌هاى بسيارى بنا کرد. او هنگامى که دِيرِ وسول (Vesoul) را بنا مى‌کرد، با توافقِ مِهترِ دير، راهبى را، براى مأموريتى بسيار بخردانه، يعنى آوردن بقاياى قديس مريم مجدليه به آنجا، به آيکس فرستاند. و هنگامى که راهب، به شهرِ نام‌بُرده رسيد، ديد که همه چيز را، مُشرکان، ويران کرده‌اند. سپس، بر حسبِ اتفاق، سنگِ گورِ مَرمَرينى يافت، که آن چه بَر آن نوشته بود، نشان مى داد، که بانوى متبارک مريم مجدليه در آنجا آرميده است، و سرگذشتِ او، که به نحوِ حيرت‌آورى کامل بود، بر سنگ، حک شده بود. و راهب، شبانه، آن را گشوده، و بقايا را برداشته، به منزلِ خود بُرد. و همان شب، مريم مجدليه بَر راهب پديدار گشته، گفت: "ترديدى به خود راه مَده، و کار را به پايان برسان." سپس راهب به سوى خانه‌اش روانه گشت، تا آن که فاصله‌اش با دير، به يک‌شانزدهم فرسنگ (half of mile = 804.5 m) رسيد. ولى به هيچ روى نتوانست، بقايا را، جلوتر از آن ببَرد، تا آن که مِهترِ دير و راهبان، به اتفاق آمدند، و بقايا را، با احترام، دريافت کردند. و کمى بعد، همسرِ دوک، براى او، فرزندى آورد.

سَلحشورى بود، که هر ساله، به زيارتگاهى، که پيکرِ قديس مريمِ مجدليه را، در خود جاى داده بود، مى‌رفت، تا آن که در نبردى کشته شد. و دوستان‌َش همان گونه که براى او، که در تابوتِ خود بود، مى‌گريستند، مهربانانه و ديندارانه، گله مى‌کردند، که چرا مريمِ مجدليه گذاشت، که مُريدِ مُخلص‌َش، بدونِ اعتراف و توبه بميرد. سپس ناگهان، آن که مُرده بود، برخاست، و آنان همه مُضطرب گشتند، و يک نفر را براى آوردنِ کشيش فرستادند، و او با خلوصِ تمام اعتراف کرد، و آيينِ متبارک را به جا آورد، و به آرامشِ ابدى دست يافت.

کشتىِ حاملِ مسافرى بود، که به مهلکه افتاد و در هم شکست، و در ميانِ مسافران، زنى باردار بود، که ديد در خطرِ غرقه گشتن است، و به زارى، از مريم مجدليه، طلبِ يارى و دستگيرى کرد، و نذر کرد، که اگر به لطفِ او نجات يابد، و از مهلکه بگريزد، اگر صاحبِ پسرى گردد، او را به دِير فرستد. و کمى پس از آن که نذر کرد، زنى زيبا و شريف، بَر او پديدار گشت، و چانه‌ى او را گرفته، به ساحلِ سلامت رسانيد، و ديگران غرقه گشته، هلاک گرديدند. و سپس او، پسرى زاد، و به نذرِ خود، وفا کرد.

بعضى مى‌گويند، که قديس مريم مجدليه در نکاحِ قديس يوحنا (S. John) بشارت‌نويس بود، هنگامى که مسيح او را، به ترکِ نکاح خواند، و هنگامى که او مريمِ مجدليه را ترک کرد، مريمِ مجدليه که از کارِ شوهر رنجيده بود، خود را تماماً تسليمِ لذت کرد، ولى چون شايسته نبود، که دعوتِ قديس يوحنا سببِ لعنتِ او گردد، سَرورِمان، به عنايتِ خود، او را نادم کرد، و چون لذتِ بى‌حَدِ جسمانى را از او گرفت، او را پيش از ديگران، با لذتِ بى‌حَدِ روحانى، که محبتِ خداوند است، سيراب کرد. و گفته شده که مسيح، قديس يوحنا را، به مُحبت و مَحرَميتِ خود، پيش از ديگران، مَنزلت بخشيد، چرا که از او، لذتِ پيش‌گفته را گرفته بود.

مردى بود، که از دو چشم نابينا بود، و به ديرِ مريمِ مجدليه‌ى متبارک بُرده شد، که پيکرِ او را زيارت کند. راهنماى او، به او گفت که از کليسا بازديد کند. و مردِ نابينا گريسته، فرياد کرد: "اى مريمِ مجدليه‌ى متبارک! مرا يارى کن، که بتوانم، يک بار، کليساى تو را ببينم." و بى‌درنگ چشمان‌َش گشوده گشت، و آن چه پيرامون‌َش بود، به روشنى ديد.

مردِ ديگرى بود، که سياهه‌اى از گناهان‌َش نوشته، در زيرِ پوششِ محرابِ مريمِ مجدليه گذاشت، و خاکسارانه از او خواست، که او را ببخشايد، و کمى بعد، که سياهه را برداشت، ديد که تمامِ گناهان‌َش زدوده شده و پاک گرديده است.

مردِ ديگرى را، به سببِ نپرداختنِ بدهىِ خود، در زندان، به زنجير کشيده بودند. و او از مريمِ مجدليه بارها طلبِ يارى کرده بود. شبى زنِ شريفى، بَر او پديدار گشت، و زنجيرهاى او را شکست، و در را گشود، و از او خواست، به راهِ خود رود؛ و او که خود را رها يافت، بى‌درنگ گريخت.

دَبيرى از فلاندرز (Flanders) بود، به نامِ استفان رايزن (Stephen Rysen) ، که هر گونه جنايتِ عظيم و غريبى مى‌کرد، و گناهى نبود، که مرتکب نگشته باشد. و نمى‌خواست چيزى در بابِ سعادتِ خود بشنود. با اين همه او دلبستگىِ فراوانى به مريمِ مجدليه‌ى متبارک داشت، و شبِ عيدِ او را روزه مى‌گرفت، و عِيدِ او را گرامى مى‌داشت. و يک بار که به زيارتِ آرامگاهِ او رفت، در حالتى که نه خواب بود، و نه بيدار، مريمِ مجدليه به شکل زنى بسيار شريف، همراه با دو فرشته‌ى محافظ، يکى در سمتِ راست، و ديگرى در سمتِ چپ، پديدار گشته، و او را با خشم نگاه کرده، گفت: "استفان! چرا عناياتِ مرا بى‌قدر شمُردى؟ از چه رو نخواستى، در برابرِ عناياتِ و دعاهاى من پشيمانى پيشه کنى؟ که از هنگامى که براى من دعا کردى، من هم، براى تو، به جد، به درگاهِ خداوند دعا کرده‌ام. بنابراين برخيز و توبه کن، که من با تو هستم، تا زمانى که به سوى خدا بازگردى." و او بى‌درنگ، دريافت، که فيضِ عظيمى، دَر او فرو مى‌ريزد، و از دنيا گذشته، آن را ترک کرد، و دين را برگزيد، و در پىِ زندگانىِ دُرست رفت. و به هنگامِ مرگ‌َش، مريمِ مجدليه، به همراهِ فرشتگانى، که با سرودى عرشى، جان را به آسمان مى‌برند، به شکلِ کبوترى سفيد، در کنارِ تابوت، پديدار گشت. پس بياييد از مريمِ مجدليه بخواهيم، که به ما توفيق دهد، که در اينجا از گناهان‌ِمان توبه کنيم، تا بتوانيم، پس از اين زندگى، به نزدِ او رفته، از سعادتِ ابدى در آسمان برخوردار گرديم. آمين.
پانويس:
1. در عهدِ جديد آمده که:
(36) و يکى از فريسيان، از او، وَعده خواست، که با او غذا خورد، پس به خانه‌ى فريسى درآمده، بنشست (37) که ناگاه، زنى، که در آن شهر، گناهکار بود، چون شنيد، که در خانه‌ى فريسى، به غذا نشسته است، شيشه‌اى از عطر آورده (38) در پشتِ سَرِ او، نزدِ پاهايش، گريان، بايستاد، و شروع کرد به شستنِ پاى‌هاىِ او، به اَشکِ خود، و خشکانيدنِ آنها، به موىِ سَرِ خود، و پاى‌هاى وى را بوسيده، آنها را، به عطر، تدهين کرد (39) چون فريسى‌اى، که از او وعده خواسته بود، اين را بديد، با خود مى‌گفت، که اين شخص، اگر نبى بودى، هرآينه دانستى، که اين، کدام و چگونه زن است، که او را لمس مى‌کند، زيرا گناهکارى‌ست (40) عيسا جواب داده، به وى گفت: "اى شمعون، چيزى دارم، که به تو بگويم" () گفت: "اى استاد بگو" (41) گفت: "طلبکارى را، دو بدهکار بود، که از يکى، پانصد، و از ديگرى، پنجاه دينار طلب داشتى (42) چون چيزى نداشتند که ادا کنند، هر دو را بخشيد () بگو، کدام يک از آن دو را، زيادتر محبت خواهد نمود؟" (43) شمعون، در جواب گفت: "گمان مى‌کنم، آن که، او را، زيادتر بخشيد" به وى گفت: "نيکو گفتى" (44) پس به سوى آن زن اشاره نموده، به شمعون گفت: "اين زن را نمى‌بينى () به خانه‌ى تو آمدم، آب، به جهتِ پاى‌هاى من، نياوردى، ولى اين زن، پاى‌هاى مرا، به اشک‌ها شست، و به موى‌هاى سَرِ خود، آنها را خشک کرد (45) مرا نبوسيدى، ليکن اين زن، از وقتى که داخل شدم، از بوسيدنِ پاى‌هاى من، بازنايستاد (46) سَرِ مرا، به روغن، مَسح نکردى، ليکن او، پاى‌هاى مرا، به عطر، تدهين کرد (47) از اين جهت، به تو مى‌گويم، گناهانِ او، که بسيار است، آمرزيده شد، زيرا که محبتِ بسيار نموده است، ليکن آن که آمرزشِ کمتر يافت، محبتِ کمتر مى‌نمايد" (48) پس به آن زن گفت: "گناهانِ تو آمرزيده شد" (49) و اهلِ مجلس، در خاطرِ خود، تفکر آغاز کردند، که اين، کيست، که گناهان را هم مى‌آمرزد (50) پس به آن زن گفت: "ايمان‌َت، تو را، نجات داده است، به سلامتى، روانه شو!"
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل لوقا 7)
2. در عهدِ جديد آمده که:
(1) پس شش روز قبل از عيدِ فصح، عيسا به به بيتِ‌عَنيا آمد، جايى که ايلعازرِ مُرده را، از مُردگان، برخيزانده بود (2) و براى او، در آنجا شام حاضر کردند، و مرتا خدمت مى‌کرد، و ايلعازر، يکى از مَجلسيانِ با او بود (3) آنگاه مريم، رَطلى از عطرِ سُنبلِ خالصِ گرانبها گرفته، پاى‌هاى عيسا را تدهين کرد، و پاى‌هاى او را، از موى‌هاى خود، خشکانيد، چنان که خانه از بوى عطر پُر شد (4) پس يکى از شاگردانِ او، يعنى يهوداى اسخريوطى، پسرِ شمعون، که تسليم‌کننده‌ى وى بود، گفت: (5) "براى چه اين عطر، به سيصد دينار فروخته نشد، تا به فقرا داده شود؟" (6) و اين را، نه از آن رو گفت، که پرواى فقرا مى‌داشت، بلکه از آن رو که دزد بود، و خريطه، در حَواله‌ى او، و از آن چه، در آن انداخته مى‌شد، بَرمى‌داشت (7) عيسا گفت: "او را واگذار، زيرا که به جهتِ روزِ تکفينِ من، اين را نگاه داشته است (8) زيرا که فقرا هميشه با شما مى‌باشند، و اما من، همه وقت، با شما نيستم"
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل يوحنا 12)
3. در عهدِ جديد آمده که:
(9) [...] مريم مجدليه، که از او، هفت ديو بيرون کرده بود
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل مرقس 16)
4. در عهدِ جديد آمده که:
(38) و هنگامى که مى‌رفتند، او واردِ بلدى شد، و زنى که مرتاه نام داشت، او را به خانه‌ى خود پذيرفت (39) و او را، خواهرى، مريم نام، بود، که نزدِ پاى‌هاى عيسا نشسته، کلامِ او را مى‌شنيد (40) اما مرتاه، به جهتِ زيادتىِ خدمت، مُضطرب مى‌بود، پس نزديک آمده، گفت: "اى خداوند! آيا تو را باکى نيست، که خواهرَم، مرا واگذارد، که تنها خدمت کنم، او را بفرما، تا مرا يارى کند" (41) عيسا در جوابِ وى گفت: "اى مرتاه، اى مرتاه! تو در چيزهاى بسيار انديشه و اضطراب دارى (42) ليکن يک چيز لازم است، و مريم آن نصيبِ خوب را، اختيار کرده است، که از او، گرفته نخواهد شد
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل لوقا 11)
5. در عهدِ جديد آمده که:
(1) و شخصى، ايلعازر نام، بيمار بود، از اهلِ بيت‌عَنيَا، که دهِ مريم، و خواهرَش، مرتا بود (2) و مريم، آن است که خداوند را، به عَطر، تدهين ساخت، و پاى‌هاى او را، به موى خود، خشکانيد، که برادرَش ايلعازر، بيمار بود (3) پس خواهران‌َش، نزدِ او، فرستاده، گفتند: "اى آقا، اينک آن که او را دوست مى‌دارى، مريض است" (4) چون عيسا اين را بشنيد، گفت: "اين مرض تا به موت نيست، بلکه براى جلالِ خدا، تا پسرِ خدا، از آن جلال يابد" (5) و عيسا، مرتا، و خواهرَش، و ايلعازر را، محبت مى‌نمود (6) پس چون شنيد که بيمار است، در جايى که بود، دو روز توقف نمود (7) و بعد از آن، به شاگردانِ خود گفت: "باز به يهوديه برويم" (8) شاگردان، او را گفتند: "اى معلم، الان يهوديان مى‌خواستند، تو را، سنگسار کنند، و آيا باز مى‌خواهى بدانجا بروى" (9) عيسا جواب داد: "آيا ساعت‌هاى روز، دوازده نيست، اگر کسى در روز راه رود، لغزش نمى‌خورد، زيرا که نورِ اين جهان را مى‌بيند (10) وليکن اگر کسى در شب راه رود، لغزش خورد، زيرا که نور، در او نيست" (11) اين را گفت، و بعد از آن، به ايشان فرمود: "دوستِ ما، ايلعازر، در خواب است، اما مى‌روم، تا او را بيدار کنم" (12) شاگردانِ او گفتند: "اى آقا، اگر خوابيده است، شفا خواهد يافت" (13) اما عيسا، در باره‌ى موتِ او سخن گفت، و ايشان گمان بردند، که از آرامىِ خواب مى‌گويد (14) آنگاه عيسا، علانيتاً، بديشان گفت: "ايلعازر مرده است (15) و براى شما خشنود هستم، که در آنجا نبودم، تا ايمان آريد، ولاکن نزدِ او برويم" (16) پس توما، که به معنىِ توأم باشد، به هم‌شاگردانِ خود گفت: "ما نيز برويم تا با او بميريم" (17) پس چون عيسا آمد، يافت، که چهار روز است، در قبر مى‌باشد (18) و بيت‌عَنيَا، نزديکِ اورشليم بود، قريب به پانزده تير پرتاب (19) و بسيارى از يهود، نزدِ مرتا و مريم آمده بودند، تا به جهتِ برادرِشان، ايشان را، تسلى دهند (20) و چون مرتا شنيد، که عيسا مى‌آيد، او را استقبال کرد، ليکن مريم در خانه نشسته، ماند (21) پس مرتا به عيسا گفت: "اى آقا، اگر در اينجا مى‌بودى، برادرِ من نمى‌مُرد (22) وليکن الآن نيز مى‌دانم، که هر چه از خدا طلب کنى، خدا، آن را، به تو خواهد داد" (23) عيسا بدو گفت: "برادرِ تو خواهد بَرخاست" (24) مرتا به وى گفت: "مى‌دانم که در قيامت روزِ بازپسين خواهد برخاست" (25) عيسا بدو گفت: "من قيامت و حيات هستم () هر که به من ايمان آورد، اگر مُرده باشد، زنده گردد (26) و هر که زنده بُوَد، و به من ايمان آورد، تا به ابد، نخواهد مُرد، آيا اين را باور مى‌کنى" (27) او گفت: "بلى، اى آقا، من ايمان دارم، که تويى مسيح، پسرِ خدا، که در جهان، آينده است" (28) و چون اين را گفت، رفت، و خواهرِ خود، مريم را، در پنهانى خوانده، گفت: "استاد آمده است، و تو را مى‌خواند" (29) او چون اين را بشنيد، به زودى، برخاسته، نزدِ استاد آمد (30) و عيسا، هنوز، واردِ دِه نشده بود، بلکه در جايى بود، که مرتا او را ملاقات کرد (31) و يهوديانى، که در خانه با او بودند، و او را تسلّى مى‌دادند، چون ديدند، که مريم برخاسته، به تعجيل، بيرون مى‌رود، از عقبِ او آمده، گفتند، به سَرِ قبر مى‌رود، تا در آنجا گريه کند (32) و مريم، چون به جايى که عيسا بود، رسيد، او را ديده، بَر قدم‌هاى او افتاد، و بدو گفت: "اى آقا، اگر در اينجا مى‌بودى، برادرِ من نمى‌مُرد" (33) عيسا، چون او را گريان ديد، و يهوديان را هم که با او آمده بودند، گريان يافت، در روحِ خود، به شدّت، مُکدّر شده، مُضطرب گشت (34) و گفت: "او را کجا گذارده‌ايد؟" () به او گفتند: "اى آقا، بيا و ببين" (35) عيسا بگريست (36) آنگاه يهوديان گفتند: "بنگريد، چه قدر او را دوست مى‌داشت" (37) بعضى از ايشان گفتند: "آيا اين شخص، که چشمانِ کور را باز کرد، نتوانست امر کند، که اين مرد نيز نميرد" (38) پس عيسا، باز مُکدّر شده، نزدِ قبر آمد، و آن غاره‌اى بود، سنگى، بَر سَرش گذارده (39) عيسا گفت: "سنگ را برداريد" () مرتا، خواهرِ ميّت، بدو گفت: "اى آقا، الآن مُتعفن شده، زيرا که چهار روز گذشته است" (40) عيسا به وى گفت: "آيا به تو نگفتم، اگر ايمان بياورى، جلالِ خدا را خواهى ديد" (41) پس سنگ را، از جايى که ميّت گذاشته شده بود، بَرداشتند () عيسا، چشمانِ خود را، بالا انداخته، گفت: "اى پدر، تو را شکر مى‌کنم، که سخنِ مرا شنيدى (42) و من مى‌دانستم، که هميشه سخنِ مرا مى‌شنوى، ولکن به جهتِ خاطرِ اين گروه، که حاضراند، گفتم، تا ايمان بياورند، که تو مرا فرستادى" (43) چون اين را گفت، به آوازِ بلند، ندا کرد: "اى ايلعازر، بيرون بيا" (44) در حال، آن مُرده، دَست و پاى بسته، بيرون آمد، و روى او، به دستمالى پيچيده بود، عيسا، بديشان گفت: "او را باز کنيد، و بگذاريد برود" (45) آنگاه بسيارى از يهوديان، که با مريم آمده بودند، چون آن چه عيسا کرد، ديدند، بدو ايمان آوردند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل يوحنا 11)
6. در عهدِ جديد آمده که:
(19) و اينک زنى، که مدتِ دوازده سال، به مَرَضِ استحاضه مُبتلا مى‌بود، از عقبِ او آمده، دامنِ رَداى او را لمس نمود (20) زيرا با خود گفته بود، اگر محض رداى‌َش را لمس کنم، در آينه شفا يابم (21) عيسا برگشته، نظر بَر وى انداخته، گفت: "اى دختر! خاطرجمع باش، زيرا که ايمان‌َت، تو را شفا داده است" () در ساعت، آن زن رستگار گرديد
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل متا 9)

(25) آنگاه زنى، که مدتِ دوازده سال، به استحاضه مبتلا مى‌بود (26) و زحمتِ بسيار، از اطِبّاى متعدد، ديده، و آن چه داشت، صرف نموده، فايده نيافت، بلکه بدتر مى‌شد (27) چون خبرِ عيسا را بشنيد، ميانِ آن گروه، از عقبِ وى آمده، رَداى او را لمس نمود (28) زيرا گفته بود، اگر لباسِ وى را هم لمس کنم، هر آينه شفا يابم (29) در ساعت، چشمه‌ى خونِ او، خشک شده، در تنِ خود فهميد، که از آن بلا صِحّت يافته است (30) فى‌الفور، عيسا، از خود دانست، که قوّتى از او صادر گشته، پس در آن جماعت، روى برگردانيده، گفت: "کيست که لباسِ مرا لمس نمود؟" (31) پس به اطرافِ خود مى‌نگريست، تا آن زن را که اين کار کرده بود، ببيند (33) آن زن، چون دانست که به وى چه واقع شده، ترسان و لرزان آمد، و نزدِ او، به روى خاک دَرآفتاده، حقيقتِ امر را، بالتمام، به وى بازگفت (34) او، وى را گفت: "اى دختر! ايمان‌َت تو را شفا داده است، به سلامتى، برو، و از بلاى خويش رستگار باش"
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل مرقس 5)

(43) ناگاه زنى، که مدّتِ دوازده سال، به استحاضه مُبتلا بود، و تمامِ مايَملکِ خود را، صرفِ اطبّا نموده، و هيچ کس نمى‌توانست او را شفا دهد (44) از پشتِ سَرِ وى آمده، دامنِ رداى او را لمس نمود، که در ساعت، جريانِ خون‌َش ايستاد (45) پس عيسا گفتک "کيست که مرا لمس نمود، که در ساعت، جريانِ خون‌َش ايستاد؟" (45) پس عيسا گفت: "کيست که مرا لمس نمود؟" () چون همه انکار کردند، پطرس و رفقاى‌َش گفتند: "اى استاد! مردم هجوم آورده، بَر تو ازدحام مى‌کنند، و مى‌گويى، کيست که مرا لمس نمود" (46) عيسا گفت: "البته کسى مرا لمس نموده است، زيرا که من درک کردم، که قوّتى از من بيرون شد" (47) چون آن زن ديد، که نمى‌تواند پنهان ماند، لرزان شده، آمد، و نزدِ وى افتاده، پيشِ همه‌ى مردم گفت، که به چه سبب، او را لمس نمود، و چگونه فوراً شفا يافت (48) وى را گفت: " اى دختر! خاطر جمع دار، ايمان‌َت، تو را شفا داده است، به سلامتى، برو
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل لوقا 8)
7. در عهدِ جديد آمده که:
(27) چون اين سخنان را مى‌گفت، زنى از آن ميان، به آوازِ بلند، وى را گفت: "خوشا به حالِ آن رَحِمى، که تو را حَمل کرد، و پستان‌هايى، که مَکيدى!" (28) ليکن او گفت: "بلکه خوشا به حالِ آنانى، که کلامِ خدا را مى‌شنوند، و آن را حفظ مى‌کنند"
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل لوقا 11)
8. در عهدِ جديد آمده که:
(55) و در آنجا، زنانِ بسيارى، که از جليل، در عَقبِ عيسى آمده بودند، تا او را خدمت کنند، از دور، نظاره مى‌کردند (56) که از آن جمله، مريمِ مَجدليه بود، و مريم، مادر يعقوب، و يوشاء، و مادرِ پسرانِ زَبْدَى
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل متى 27)

(40) و زنى چند، از دور، نظر مى‌کردند، که از آن جمله، مريمِ مجدليه بود، و مريم، مادرِ يعقوبِ کوچک، و مادرِ يوشا و سالومَه (41) که هنگامِ بودنِ او، در جليل، پيروى و خدمتِ او مى‌کردند، و ديگر زنانِ بسيارى که به اورشليم آمده بودند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل مرقس 15)

(25) و پاى صليبِ عيسا، مادرِ او، و خواهرِ مادرَش، مريم، زنِ کلوپا، و مريمِ مَجدليه ايستاده بودند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل يوحنا 19)
9. در عهدِ جديد آمده که:
(1) پس چون سَبت گذشته بود، مريمِ مجدليه، و مريم مادرِ يعقوب، و سالومه، حَنوط خريده، آمدند، تا او را تدهين کنند (2) و صبحِ روزِ يکشنبه را، بسيار زود، وقتِ طلوعِ آفتاب، بَر سَرِ قبر آمدند
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل مرقس 16)
10. در عهدِ جديد آمده که:
(9) صبحگاهانِ روزِ اولِ هفته، چون برخاسته بود، نخستين، به مريمِ مجدليه، که از او، هفت ديو، بيرون کرده بود، ظاهر شد (10) و او رفته، اصحابِ او را، که گريه و ماتم مى‌کردند، خبر داد
(کتاب مقدس - چاپ دوم: 1987 - انجمن کتاب مقدس ايران - انجيل مرقس 16)
11. شباهتِ اين بخشِ داستان، با داستانِ "سرگذشتِ مريمِ مصرى"، انکارناپذير است.
منابع:
The Life of Saint Mary Magdalen

End 
     
Previous Entry     Home     Next Entry
Hide
The Donya Times    تلگرام    سايت شخصی    سايت علوم    فال حافظ    مجله عين    ملاک    هنرسرا
All rights reserved to Homaioon Eslami. .کليه حقوق برای همايون اسلامی محفوظ است