|
|
| Tuesday, December 27, 2005 | - | شخصيت پطرس |
|
پطرس يا شمعون پطرس (Saint Peter يا Simon ben Jonah/Bar Jonah يا Simon Peter يا Cephas يا Kepha يا Simon يا Simeon) يکى از حواريون (apostles) عيسا مسيح (Jesus Christ) است.
بنا بر آن چه در عهدِ جديد (New Testament) آمده، پطرس، پيش از آن که مُريدِ عيسا مسيح گردد، ماهىگيرى ساده است:
(18) و چون عيسا، به کنارهى درياى جليل مىخراميد، دو برادر، يعنى شمعون، مُسَمّا به پطرس، و برادرَش، اندرياس را ديد، که دامى، در دريا مىاندازند، زيرا صَيّاد بودند (19) بديشان گفت: "از عقبِ من آييد، تا شما را، صيّادِ مردم گردانم" (20) در ساعت، دامها را گذارده، از عقبِ او روانه شدند (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل متا - باب 4)
(16) و چون به کنارهى درياى جليل مىگشت، شمعون و برادرَش، اندرياس را ديد، که دامى در دريا مىاندازند، زيرا که صيّاد بودند (17) عيسا ايشان را گفت: "از عقبِ من آييد، که شما را صيّادِ مردم گردانم" (18) بىتأمل، دامهاى خود را گذارده، از پىِ او روانه شدند (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل مرقس - باب 1)
(1) و هنگامى که گروهى بَر وى ازدحام مىنمودند، تا کلامِ خدا را بشنود، او به کنارِ درياچهى جنيسارت ايستاده بود (2) و دو زورق را، در کنارِ درياچه ايستاده ديد، که صيادان، از آنها، بيرون آمده، دامهاى خود را، شستشو مىنمودند (3) پس به يکى از آن دو زورق، که مالِ شمعون بود، سوار شده، از او، درخواست نمود، که از خشکى، اندکى دور ببَرد، پس در زورق نشسته، مردم را تعليم مىداد (4) و چون از سخن گفتن فارغ شد، به شمعون گفت: "به ميانهى درياچه بران، و دامهاى خود را، براى شکار بياندازيد" (5) شمعون، در جوابِ وى گفت: "اى استاد، تمامِ شب را رنج بُرده، چيزى نگرفتيم، ليکن به حکمِ تو، دام را خواهيم انداخت" (6) و چون چنين کردند، مقدارى کثير از ماهى، صيد کردند، چنان که نزديک بود، دامِ ايشان گسسته شود (7) و به رُفقاى خود، که در زورقِ ديگر بودند، اشاره کردند، که آمده، ايشان را امداد کنند () پس آمده، هر دو زورق را پُر کردند، به قِسمى که نزديک بود غرق شوند (8) شمعون پطرس، چون اين را بديد، بَر پاىهاى عيسا افتاده، گفت: "اى خداوند، از من دور شو، زيرا که مَردى گناهکاراَم" (9) چون که به سببِ صيدِ ماهى که کرده بودند، دِهشت بَر او و همهى رُفقاس وى مُستولى شده بود (10) و هم چنين نيز، بَر يعقوب و يوحنا، پسرانِ زَبَدى که شريکِ شمعون بودند () عيسا به شمعون گفت: "مَترس، پس از اين مَردم را، صيد خواهى کرد" (11) پس چون زورقها را، به کنار آوردند، همه را ترک کرده، از عقبِ او روانه شدند (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل لوقا - باب 5) او مردى بىعلم و اُمّى است:
(13) پس چون دليرىِ پطرس و يوحنا را ديدند، و دانستند که مردمِ بىعلم و اُمّى هستند، تعجب کردند ... (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - کتاب اعمال رسولان - باب 4) از بيتِ صيدا (Bethsaida):
(44) و فيلپُس از بيت صيدا، از شهرِ اندرياس و پطرس بود (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل يوحنا - باب 1) که به قولى، فرزندِ Jonah است:
(17) عيسا، در جوابِ وى گفت: "خوشا به حالِ تو، اى شمعون بن يونا، زيرا جسم و خون، اين را، بَر تو کشف نکرده، بلکه پدرِ من، که در آسمان است" (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل مَتا - باب 16) و به قولى، فرزندِ Jochanan:
(42) او، اول برادرِ خود، شمعون را يافته، به او گفت: "مسيح را" که ترجمهى آن کرِستس است، "يافتيم" و چون او را نزدِ عيسا آورد، عيسا بدو نگريسته، گفت: "تو شمعون، پسرِ يونا هستى، و اکنون کيفا خوانده خواهى شد" که ترجمهى آن، پطرس است (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل يوحنا - باب 1) که در ترجمهى فارسى، هر دو، به يونا، برگردانده شده است. او همسرى دارد، که از او، هيچ نمىدانيم، به غيرِ آن که مادرِ بيمارَش را، عيسا مسيح شفا مىدهد:
(14) و چون عيسا به خانهى پطرس آمد، مادرزنِ او را ديد، که تب کرده، خوابيده است (15) پس دستِ او را لمس کرد، و تب، او را، رها کرد، پس بَرخاسته، به خدمتگذارىِ ايشان مشغول گشت (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل متا - باب 8)
(29) و از کنيسه بيرون آمده، فوراً، با يعقوب و يوحنا، به خانهى شمعون و اندرياس درآمدند (30) و مادرزنِ شعمون، تب کرده، خوابيده بود، در ساعت، وى را، از حالتِ او خبر دادند (31) پس نزديک شده، دستِ او را گرفته، برخيزاندَش، که همان وقت، تب از او زائل شد، و به خدمتگذارىِ ايشان مشغول گشت (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل مرقس - باب 1)
(38) و از کنيسه برخاسته، به خانهى شمعون درآمد، و مادرزنِ شمعون را، تبِ شديدى عارض شده بود، براى او، از وى التماس کردند (39) پس بَر سَرِ وى آمده، تب را، نهيب داده، تب از او زائل شد () در ساعت، بَرخاسته، به خدمتگذارىِ ايشان مشغول شد (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل لوقا - باب 4) به هر تقدير، پطرس، مُريدِ عيسا مسيح مىگردد:
(35) و در روزِ بعد نيز، يحيا، با دو نفر از شاگردانِ خود ايستاده بود (36) ناگاه عيسا را ديد، که راه مىرود، و گفت: "اينک برّهى خدا" (37) و چون آن دو شاگرد، کلامِ او را شنيدند، از پىِ عيسا روانه شدند (38) پس عيسا روى گردانيده آن دو را ديد، که از عقب مىآيند () بديشان گفت (39) : "چه مىخواهيد؟" بدو گفتند: "ربّى" يعنى اى معلم، "در کجا منزل مىنمايى؟" (40) بديشان گفت: "بياييد، و ببينيد" و آنگاه آمده ديدند، که کجا منزل دارد، و آن روز را نزدِ او بماندند، و قريب به ساعتِ دهم بود (41) و يکى از آن دو، که سخنِ يحيا را شنيده پيروىِ او نمودند، اندرياس، برادرِ شِمعون پطرس بود (42) او، اول برادرِ خود، شمعون را يافته، به او گفت: "مسيح را" که ترجمهى آن کرِستس است، "يافتيم" و چون او را نزدِ عيسا آورد، عيسا بدو نگريسته، گفت: "تو شمعون، پسرِ يونا هستى، و اکنون کيفا خوانده خواهى شد" که ترجمهى آن، پطرس است (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل يوحنا - باب 1) از زندگىِ پطرس، چيزِ زيادى نمىدانيم، اما، شخصيتِ او را، مىتوانيم، به آسانى، از لابلاى عهدِ جديد، بشناسيم. شخصيتِ او، بسيار بُرونگراست. به همين سبب است، که در (تقريباً) همه جا، پيش از ديگران، مىپُرسد، پاسخ مىدهد، پيشنهاد مىکند و ...، و اين سَبب مىگردد، که خوانندهى "عهدِ جديد"، ناخودآگاه، حس کند، که او نماينده، يا دستِکم، سخنگوى رَسولان (= حواريون) است.
پطرس، تا چيزى را، شخصاً، تجربه نکند، باور نمىکند - حتا اگر آن را، پيامبرِ خدا گفته باشد:
(31) آنگاه عيسا بديشان گفت: "همهى شما، امشب در بارهى من، لغزش مىخوريد، چنان که مکتوب است، که شبان را مىزَنم، و گوسفندانِ گله پراکنده مىشوند (32) ليکن بعد از برخاستنَم، پيش از شما، به جليل خواهم رفت" (33) پطرس، در جواب گفت: "هرگاه همه در بارهى تو لغزش خورند، من هرگز نخورم" (34) عيسا به وى گفت: "هر آينه به تو مىگويم، که در همين شب، قبل از بانگ زدنش خروس، سه مَرتبه مرا انکار خواهى کرد" (35) پطرس به وى گفت: "هرگاه مُردنَم با تو لازم شود، هرگز تو را انکار نکنم" و سايرِ شاگردان نيز همچنان گفتند [...] آنگاه پيش آمده، دست بر عيسا انداخته، او را گرفتند [...] در آن وقت، جميعِ شاگردان، او را واگذارده، بگريختند [...] (58) اما پطرس از دور، در عقبِ او آمده، به خانهى رئيسِ کهَنه درآمد، و با خادمان بنشست، تا انجامِ کار را ببيند [...] (69) اما پطرس در ايوان بيرون نشسته بود، که ناگاه کنيزکى نزدِ وى آمده، گفت: "تو هم با عيساى جليلى بودى" (70) او روبروى همه انکار نموده، گفت: "نمىدانم چه مىگويى" (71) و چون به دهليز بيرون رفت، کنيزى ديگر او را ديده، به حاضرين گفت: "اين شخص نيز از رفقاى عيساى ناصرى است (72) باز قسَم خورده، انکار نمود، که اين مَرد را نمىشناسم (73) بعد از چندى، آنانى که ايستاده بودند، پيش آمده، پطرس را گفتند: "البته تو هم از اينها هستى، زيرا که لهجهى تو، بَر تو دلالت مىنمايد" (74) پس آغازِ لعن کردن و قسَم خوردن، نمود، که اين شخص را نمىشناسم، و در ساعت، خروس بانگ زد (75) آنگاه پطرس سخنِ عيسا را به ياد آورد، که گفته بود، قبل از بانگِ خروس، سه مرتبه، مرا انکار خواهى کرد، پس بيرون رفته، زارزار بگريست (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل متا - باب 26)
(27) عيسا ايشان را گفت: "همانا همهى شما امشب لغزش خوريد، زيرا مکتوب است، شبان را مىزنم، و گوسفندان پراکنده خواهند شد (28) اما بعد از برخاستنَم، پيش از شما به جليل خواهم رفت" (29) پطرس به وى گفت: "هرگاه همه لغزش خورند، من هرگز نخورم (30) عيسا وى را گفت: "هر آينه به تو مىگويم، که امروز در همين شب، قبل از آن که خروس دو مرتبه بانگ زند، تو سه مرتبه مرا انکار خواهى نمود" (31) ليکن او به تأکيدِ زيادتر مىگفت: "هرگاه مُردنَم با تو لازم افتد، تو را هرگز انکار نکنم" و ديگران نيز همچنان گفتند [...] (46) ناگاه دستهاى خود را، بَر وى انداخته، گرفتندَش [...] (50) آنگاه همه او را واگذارده، بگريختند [...] (54) و پطرس از دور، در عقبِ او مىآمد، تا به خانهى رئيسِ کهَنه درآمده، با مُلازمان بنشست، و نزديکِ آتش خود را گرم مىنمود [...] (66) و در وقتى که پطرس در ايوانِ پايين بود، يکى از کنيزانِ رئيسِ کهَنه آمد (67) و پطرس را چون ديد، که خود را گرم مىکند، بَر او نگريسته، گفت: "تو نيز با عيساى ناصرى مىبودى" (68) او انکار نموده گفت: "نمىدانم و نمىفهمَم، که تو چه مىگويى" () و چون بيرون، به دهليزِ خانه رفت، ناگاه خروس بانگ زد (69) و بارِ ديگر آن کنيزک، او را ديده، به حاضرين، گفتن گرفت، که اين شخص از آنها است (70) او باز انکار کرد، و بعد از زمانى، حاضرين بارِ ديگر به پطرس گفتند: " در حقيقت، تو از آنها مىباشى، زيرا که جليلى نيز هستى، و لهجهى تو چنان است" (71) پس به لعن کردن و قسَم خوردن شروع نمود، که آن شخص را که مىگوييد، نمىشناسم (72) ناگاه خروس، مَرتبهى ديگر، بانگ زد، پس پطرس را به خاطر آمد، آن چه عيسا بدو گفته بود، که قبل از آن که خروس دو مرتبه بانگ زند، سه مرتبه مرا انکار خواهى نمود، و چون اين را به خاطر آورد، بگريست (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل مرقس - باب 14)
(31) پس خداوند گفت: "اى شمعون، اى شمعون، اينک شيطان خواست شما را چون گندم غربال کند (32) ليکن من براى تو دعا کردم، تا ايمانَت تلف نشود، و هنگامى که تو بازگشت کنى، برادرانِ خود را استوار نما" (33) به وى گفت: "اى خداوند، حاضراَم، که با تو بروم، حتا در زندان و در موت" (34) گفت: "تو را مىگويم، اى پطرس، امروز خروس بانگ نزده باشد، که سه مرتبه انکار خواهى کرد، که مرا نمىشناسى" [...] (54) پس او را گرفته، بُردند، و به سَراى رئيسِ کهَنه آوردند، و پطرس از دور، از عقب مىآمد (55) و چون در ميانِ ايوان، آتش افروخته، گِردَش نشسته بودند، پطرس در ميانِ ايشان بنشست (56) آنگاه کنيزکى چون او را در روشنىِ آتش نشسته ديد، بَر او، چشم دوخته، گفت: "اين شخص هم با او مىبود" (57) او وى را انکار کرده، گفت: "اى زن او را نمىشناسم" (58) بعد از زمانى ديگرى او را ديده، گفت: "تو از اينها هستى" () پطرس گفت: "اى مَرد، نيستم" (59) و چون تخميناً يک ساعت گذشت، يکى ديگر، با تأکيد، گفت، بلاشک اين از رفقاى اوست، زيرا که جليلى هم هست (60) پطرس گفت: "اى مَرد، نمىدانم چه مىگويى" () در همان ساعت، که اين را مىگفت، خروس بانگ زد (61) آنگاه خداوند رو گردانيده، به پطرس نظر افکند، پس پطرس آن کلامى را که خداوند به وى گفته بود، به خاطر آورد، که قبل از بانگ زدنِ خروس، سه مرتبه، مرا انکار خواهى کرد (62) پس پطرس بيرون رفته زارزار بگريست (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل لوقا - باب 22)
(36) شمعون پطرس به وى گفت: "اى آقا! کجا مىروى؟" () عيسا جواب داد: "جايى که مىروم، الآن نمىتوانى از عقبِ من بيايى، ولکن در آخر از عقبِ من خواهى آمد" (37) پطرس بدو گفت: "اى آقا، براى چه الآن نتوانم از عقبِ تو بيايم، جانِ خود را در راهِ تو خواهم نهاد" (38) عيسا به او جواب داد: "آيا جانِ خود را، در راهِ من مىنهى؟ آمين آمين به تو مىگويم، تا سه مرتبه مرا انکار نکرده باشى، خروس بانگ نخواهد زد" (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل يوحنا - باب 13) (10) آنگاه شمعونِ پطرُس، شمشيرى که داشت، کشيده، به غلامِ رئيسِ کهَنه، که ملوک نام داشت، زده، گوشِ راستَش را بُريد (11) عيسا به پطرس گفت: "شمشيرِ خود را غلاف کن، آيا جامى را، که پدر به من داده است، ننوشم" (12) آنگاه سربازان و خادمانِ يهود، عيسا را گرفته، او را بستند [...] (15) اما شمعون پطرس و شاگردى ديگر، از عقبِ عيسا روانه شدند، و چون آن شاگرد، نزدِ رئيسِ کهَنه معروف بود، با عيسا داخلِ خانهى رئيسِ کهَنه شد (16) اما پطرس بيرونِ دَر ايستاده بود، پس آن شاگردِ ديگر، که آشناى رئيسِ کهَنه بود، بيرون آمده، با دَربان گفتگو کرد، و پطرس را به اندرون بُرد (17) آنگاه آن کنيزى که دَربان بود، به پطرس گفت: "آيا تو نيز از شاگردانِ اين شخص نيستى؟" () گفت: "نيستم" (18) و غلامان و خدّام، آتش افروخته، ايستاده بودند، و خود را گرم مىکردند، چون که هوا سَرد بود، پطرس نيز با ايشان خود را گرم مىکرد [...] بعضى بدو گفتند: "آيا تو نيز از شاگردانِ او نيستى؟" () او انکار کرده، گفت: "نيستم" (26) پس يکى از غلامانِ رئيسِ کهَنه، که از خويشانِ آن کس بود، که پطرس گوشَش را بُريده بود، گفت: "مگر من تو را در باغ نديدم؟" (27) پطرس باز انکار کرد، که در حال، خروس بانگ زد (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل يوحنا - باب 18) به گمانِ من، اگر او، آن شب، در پىِ مسيح مىرود، براى يارى نيست - که خود، بهتر از هر کسى مىداند، که چنين کارى ممکن نيست - براى انجامِ تجربهاى عينىتر است؛ چرا که او، اساساً، با اُمورِ فراطبيعى بيگانه است:
(1) و بعد از شش روز، عيسا، پطرس و يعقوب و برادرَش يوحنا را برداشته، ايشان را، در خلوت، به کوهى بلند بُرد (2) و در نظرِ ايشان، هيأتِ او، مُتِبَدّل گشت، و چهرهاش، چون خورشيد، درخشنده، و جامهاش، چون نور، سفيد گرديد (3) که ناگاه موسا و الياس، بَر ايشان، ظاهر شده، با او، گفتگو مىکردند (4) اما پطرس، به عيسا مُتوجّه شده، گفت که خداوندا، بودنِ ما، در اينجا نيکوست، اگر بخواهى، سه سايبان، در اينجا بسازيم، يکى براى تو، و يکى به جهتِ موسا، و ديگرب براى الياس (5) و هنوز سخن بر زبانَش بود، که ناگاه ابرى درخشنده بَر ايشان سايه افکند، و اينک آوازى از ابر رسيد، که اين است، پسرِ حَبيبِ من، کاز وى خشنوداَم، او را بشنويد (6) و چون شاگردان، اين را شنيدند، به روى افتاده، بىنهايت ترسان شدند (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل متا - باب 17)
(2) و بعد از شش روز، عيسا، پطرس و يعقوب و يوحنا را برداشته، ايشان را، تنها بَر فرازِ کوهى به خلوت بُرد، و هيأتَش در نظرِ ايشان مُتغيّر گشت (3) و لباسِ او، درخشان، و چون بَرف، به غايت سفيد گرديد، چنان که هيچ گازُرى، بَر روى زمين، نمىتواند چنان سفيد نمايد (4) و الياس با موسا، بَر ايشان ظاهر شده، با عيسا گفتگو مىکردند (5) پس پطرس مُلتفِت شده به عيسا گفت: "اى استاد! بودنِ ما، در اينجا نيکوست، پس سه سايبان مىسازيم، يکى براى تو، و ديگرى، براى موسا، و سيّمى، براى الياس" (6) از آن رو که نمىدانست، چه بگويد، چون که هَراسان بودند (7) ناگاه ابرى بَر ايشان سايه انداخت، و آوازى از ابر رسيد، که اين است، پسرِ حبيبِ من، از او بشنويد (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل مرقس - باب 9)
(28) و از اين کلام، قريب به هشت روز گذشته بود، که پطرس و يوحنا و يعقوب را برداشته، بَر فرازِ کوهى بَرآمد تا دُعا کند (29) و چون دعا مىکرد، هيأتِ چهرهى او مُتبدّل گشت، و لباسِ او سفيد و درخشان شد (30) که ناگاه دو مَرد، يعنى موسا و الياس، با وى ملاقات کردند (31) و به هيأتِ جلالى ظاهر شده، در بارهى رحلتِ او، که مىبايست، به زودى در اورشليم واقع شود، گفتگو مىکردند (32) اما پطرس و رفقاىَش را، خواب دَر ربود، پس بيدار شده، جلالِ او و آن دو مَرد را ، که با وى بودند، ديدند (33) و چون آن دو نفر از او جدا مىشدند، پطرس به عيسا گفت، که اى استاد، بودنِ ما، در اينجا خوب است، پس سه سايبان بسازيم، يکى براى تو، و يکى براى موسا، و ديگرى براى الياس، زيرا که نمىدانست، چه مىگفت (34) و اين سخن، هنوز بَر زبانَش مىبود، که ناگاه ابرى پديدار شده، بَر ايشان سايه افکند، و چون داخلِ ابر مىشدند، ترسان گرديدند (35) آنگاه صدايى از ابر بَرآمد، که اين است، پسرِ حبيبِ من، او را بشنويد (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل لوقا - باب 9) و در امورِ غيرِدُنيوى، اغلب، به خطا مىرود:
(22) بىدرنگ، عيسا، شاگردانِ خود را اصرار نمود، تا به کشتى سوار شده، پيش از وى، به کنارهى ديگر روانه شوند، تا آن گروه را رُخصت دهد (23) و چون مردم را، روانه نمود، به خلوت، براى عبادت به فرازِ کوهى بَرآمد، و وقتِ شام، در آنجا تنها بود (24) اما کشتى، در آن وقت، در ميانِ دريا، به سَببِ بادِ مُخالف که مىوزيد، به امواج گرفتار بود (25) و در پاسِ چهارم از شب، عيسا، بَر دريا خراميده، به سوى ايشان روانه گرديد (26) اما چون شاگردان، او را، بَر دريا خرامان ديدند، مضطرب شده، گفتند که خيالى است، و از خوف، فرياد بَرآوردند (27) اما عيسا، ايشان را، بىتأمل، خطاب کرده، گفت: "خاطر جمع داريد، منام، ترسان مباشيد" (28) پطرس در جوابِ او گفت: "خداوندا، اگر تويى، مرا بفرما، تا بَر روى آب، نزدِ تو آيَم" (29) گفت: "بيا" () در ساعت، پطرس از کشتى فرود شده، بَر روى آب روانه شد، تا نزدِ عيسا آيد (30) ليکن چون باد را، شديد ديد، ترسان گشت، و مُشرف به غرق شده، فرياد بَرآورده، گفت: "خداوندا، مرا دَرياب" (31) عيسا، بىدرنگ، دست آورده، او را بگرفت، و گفت: "اى کمايمان! چرا شک آوردى؟" (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل متا - باب 14) و به اين سَبب، شماتت مىگردد:
(31) آنگاه ايشان را، تعليم دادن آغاز کرد، که لازم است، پسرِ انسان، بسيار زحمت کِشد، و از مشايخ و رؤساى کهَنه و کاتبان رَدّ شود، کشته شده، بعد از سه روز برخيزد (32) و چون اين کلام را، عَلانيه فرمود، پطرس او را گرفته، به مَنع کردن، شروع نمود (33) اما او برگشته، به شاگردانِ خود نگريسته، پطرس را نهيب داد، و گفت: "اى شيطان! از من دور شو، زيرا امورِ الهى را انديشه نمىکنى، بلکه چيزهاى انسانى را" (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل مرقس - باب 8) اما، به گمانِ من، تنها يک چنين طرزِ فکرى مىتواند، يک دينِ نوپا را، پايدار گرداند؛ و به همين سبب است، که ادارهى امورِ مَسيحيان، به عهدهى چنين فردى سپرده مىگردد:
(17) عيسا، در جوابِ وى گفت: "خوشا به حالِ تو، اى شمعون بن يونا، زيرا جسم و خون، اين را، بَر تو کشف نکرده، بلکه پدرِ من، که در آسمان است (18) و من نيز تو را مىگويم، که تويى پطرس، و بَر اين صخره، کليساى خود را بنا مىکنم، و ابوابِ جهنّم، بَر آن، استيلا نخواهد يافت (19) و کليدهاى ملکوتِ آسمان را، به تو مىسپارم، و آن چه بَر زمين ببندى، در آسمان بسته گردد، و آن چه در زمين بگشايى، در آسمان گشاده شود" (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل متا - باب 16) اما چند آيه بعد، مىبينيم که:
(21) و از آن زمان، عيسا به شاگردانِ خود، خبر دادن آغاز کرد، که رفتنِ او، به اورشليم، و زحمتِ بسيار کشيدن، از مشايخ و رؤساى کهَنه و کاتبان و کشته شدن و در روزِ سيّم برخاستن، ضرورىست (22) و پطرس او را گرفته، شروع کرد، به مَنع نمودن، و گفت: "حاشا از تو، اى خداوند، که اين بَر تو هرگز واقع نخواهد شد" (23) اما او بَرگشته، پطرس را گفت: "دور شو، از من، اى شيطان، زيرا که باعثِ لغزشِ من مىباشى، زيرا نه اُمورِ الهى را، بلکه اُمورِ انسانى را تفکر مىکنى" (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل متا - باب 16) به هر حال، انجيلهاى چهارگانه، با مرگ و احياى عيسا مسيح، و جانشينىِ پطرس، پايان مىيابند:
(15) و بعد از غذا خوردن، عيسا، به شمعون پطرس گفت: "اى شمعون پسرِ يونا! آيا مرا بيشتر از اينها محبت مىنمايى؟" بدو گفت: "بلى، خداوندا، تو مىدانى که تو را دوست مىدارم" بدو گفت: "برههاى مرا خوراک بده!" (16) باز در ثانى، به او گفت: "اى شمعون پسرِ يونا! آيا مرا محبّت مىنمايى؟" به او گفت: "بلى، خداوندا، تو مىدانى که تو را دوست مىدارم" بدو گفت: "گوسفندانِ مرا شبانى کن!" (17) مرتبهى سوّم بدو گفت: "اى شمعون، اى شمعون پسرِ يونا! مرا دوست مىدارى؟" پطرس مَحزون گشت، زيرا مرتبهى سيّم بدو گفت، مرا دوست مىدارى، پس به او گفت: "خداوندا، تو بَر همه چيز واقف هستى () تو مىدانى، که تو را دوست مىدارم () عيسا بدو گفت: "گوسفندانِ مرا خوراک ده!" (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - انجيل يوحنا - باب 21) و فصلِ ديگرى، آغاز مىگردد:
(7) و چون مباحثه سخت شد، پطرس بَرخاسته، بديشان گفت: "اى برادرانِ عزيز! شما آگاهيد، که از ايامِ اول، خدا، از ميانِ شما اختيار کرد، که امّتها، از زبانِ من، کلامِ بشارت را بشنوند، و ايمان آورند (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - کتاب اعمال رسولان - باب 15) در نخستين بابِ "کتابِ اعمالِ رسولان" (Acts of the Apostles) به درخواستِ پطرس، جانشينى، براى يهوداى خيانتکار، برگزيده مىگردد:
(26) پس قرعه به نامِ ايشان افکندند، و قرعه به نامِ مَتياس بَرآمد، و او با يازده رسول مَحسوب گشت (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - کتاب اعمال رسولان - باب 1) پطرس، اکنون مىتواند، مانندِ مسيح، شفا بدهد:
(1) و در ساعتِ نهم وقتِ نماز، پطرس و يوحنا باهم به هيکل مىرفتند (2) ناگاه مَردى را، که لنگِ مادرزاد بود، مىبُردند، که او را هر روزه، بَر آن دَرِ هيکل، که جميل نام دارد، مىگذاشتند، تا از روندگانِ به هيکل، صدقه بخواهد (3) آن شخص، چون پطرس و يوحنا را ديد، که مىخواهند به هيکل داخل شوند، صدقه خواست [...] (6) آنگاه پطرس گفت: "مرا طلا و نقره نيست، اما آن چه دارم، به تو مىدهم () به نامِ عيسا مسيحِ ناصرى، برخيز و بخرام" (7) و دستِ راستَش را گرفته، او را برخيزاند، که در ساعت، پاىها و ساقهاى او قوت گرفت (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - کتاب اعمال رسولان - باب 3) و به آنجا مىرسد که:
(15) به قسمى که مريضان را، در کوچهها بيرون آوردند، و بَر بسترها و تختها خوابانيدند، تا وقتى که پطرس مىآيد، اقلاً، سايهى او، بَر بعضى از ايشان بيافتد (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - کتاب اعمال رسولان - باب 5) اين پطرس، به گونهاى ديگر، مىانديشد:
(34) پطرس زبان گشوده، گفت: "فىالحقيقه يافتهام، که خدا را، نظر به ظاهر نيست" (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - کتاب اعمال رسولان - باب 10) او را به زندان نيز مىافکنند، يک بار، به همراه رسولانِ ديگر، که:
(19) شبانگاه، فرشتهى خداوند، درهاى زندان را باز کرده، و ايشان را، بيرون آورده ... (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - کتاب اعمال رسولان - باب 5) و بارِ ديگر، به تنهايى، که:
(7) ناگاه فرشتهى خداوند، نزدِ وى حاضر شد، و روشنى، در خانه درخشيد، پس به پهلوى پطرس زده، او را بيدار نمود، و گفت: "به زودى، برخيز!" که در ساعت، زنجيرها، از دستََش فرو ريخت (8) و فرشته، وى را گفت: "کمرِ خود را ببند، و نعلين به پا کن" پس چنين کرد، و به وى گفت: "رداى خود را بپوش، و از عقبِ من بيا" (9) پس بيرون شده، از عقبِ او روانه گرديد، و ندانست، که آن چه از فرشته روى نمود، حقيقى است، بلکه گمان بُرد، که خواب مىبيند (10) پس از قراولانِ اوّل و دوّم گذشته، به دروازهى آهنى، که به سوى شهر مىرود، رسيدند، و آن، خودبهخود، پيشِ روى ايشان باز شد، و از آن بيرون رفته، تا آخرِ يک کوچه برفتند، که در ساعت، فرشته از او غايب شد (11) آنگاه پطرس به خود آمده، گفت: "اکنون به تحقيق دانستم، که خداوند، فرشتهى خود را فرستاده، مرا از دستِ هيروديس، و از تمامىِ انتظارِ قومِ يهود، رهانيد" (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - کتاب اعمال رسولان - باب 12) ولى با پايان يافتنِ "کتابِ اعمالِ رسولان"، رفتهرفته، ستارهى پطرس افول مىکند:
(11) اما چون پطرُس به انطاکيه آمد، او را، روبرو، مخالفت نمودم، زيرا که مستوجبِ مَلامت بود (12) چون که قبل از آمدنِ بعضى، از جانبِ يعقوب، با امتها غذا مىخورد، ولى چون آمدند، از آنانى که اهلِ ختنه بودند، ترسيده، باز ايستاد، و خويشتن را جدا ساخت (13) و سايرِ يهوديان هم، با وى نفاق کردند، به حَدّى که بَرنابا نيز در نفاقِ ايشان گرفتار شد (14) ولى چون ديدم، که به راستىِ انجيل، به استقامت، رفتار نمىکنند، پيشِ روى همه، پطرس را گفتم: "اگر تو که يهود هستى، به طريقِ امتها، و نه به طريقِ يهود، زيست مىکنى، چون است، که امتها را مَجبور مىسازى، که به طريقِ يهود رفتار کنند؟" (کتاب مقدس - انجمن کتاب مقدس ايران - چاپ دوم: 1987 - رسالهى پولس رسول به غلاطيان - باب 3) و در مُتونِ پايانىِ "عهدِ جديد"، فراموش مىگردد؛ اما، شخصيتِ پطرس، سَبب مىگردد، که او، در نوشتههاى قديمىِ مسيحى، نه تنها فراموش نگردد، بلکه مُبدّل به نمادِ کليساى رَسمى گردد - فراموش نکنيم، که کليساى کاتوليک (Catholic) او را، بنا بَر دلايلى نامُتقن، نخستين پاپِ (Pope) خود، مىداند ؛ و نظراتَش، چه در مُتونِ رَسمى (canonical) و چه در متونِ غيرِرَسمى (non-canonical) مسيحى، نظرِ کليساى رَسمى، شمُرده گردد. |
| پانويس: |
1. نبايد فراموش کرد، که:
1. نويسندگانِ متونِ "عهدِ جديد"، همان شخصيتهاى ادعايى نيستند. 2. شخصيتها و رويدادهاى مُندرج در "عَهدِ جديد"، لزوماً، آن گونه که مُعرفى شدهاند، نبودهاند. 3. "عهدِ جديد"، مُنتخبى از متونِ مسيحى است، که بنا به صَلاحديدِ پايهگذاران و گردانندگانِ نيرومندترين نهادهاى مسيحى، مُجاز شناخته شدهاند. 4. آراى سياستگذارانِ نهادهاى مسيحى، يکى نبوده؛ و اين اختلافِ آرا، سببِ ناهمسازىهايى در "عهدِ جديد" گرديده است. 2. در ميانِ نوشتهى قديمىِ مسيحى، تقريباً، نوشتهاى نيست، که در آن، نامى از پطرس، نيامده باشد؛ اما، نوشتههاى زير، منسوب به خودِ او هستند:
نوشتههاى رسمى:
1. رسالهى اول پطرسِ رسول (First Epistle of Peter) 2. رسالهى دومِ پطرسِ رسول (Second Epistle of Peter)
نوشتههاى غيرِرسمى:
1. انجيل پطرس (Gospel of Peter) 2. اعمالِ پطرس (Acts of Peter) 3. رسالهى پطرس به فيلپس (Letter of Peter to Philip) 4. مکاشفهى پطرس (Apocalypse of Peter) 5. The Epistula Petri |
| منابع: |
John Saint Peter St. Peter, Prince of the Apostles |
| | End | |
| |
|
Previous Entry Home Next Entry
| | Hide |
|